دوشنبه ۱۹ بهمن ۸۸ :: February 8, 2010

مشروح سخنان میرحسين موسوی در دیدار با دانشجويان

(نقل از کلمه)

دهه فجر را خدمت شما دانشجویان و جوانان عزیز تبریک می‌گویم. این دهه یادآور یک انقلاب بزرگ است. وقتی می‌گوییم انقلاب بزرگ فقط به قضاوت یک طیف، گستره و یا دسته در نظام خودمان مربوط نیست.این انقلاب یک پدیده شگفت‌آور در دوران خود بود که آ‌ثار بسیار عمیقی در سطح جهانی بر جای گذاشته است.

نکته‌ای که فوق‌العاده مهم است این‌که خود انقلاب نتیجه ۲۰ سال تلاش ملت است و این‌گونه نیست که فقط یک عده‌ای در یک سال یا در روندهای محدودی به صحنه آمدند و فداکاری کردند و این انقلاب پیروز شد. این انقلاب نتیجه تلاش‌های بی‌شمار و تجارب فراوان بود. از نظر اندیشه‌ای سابقه موضوع به بیش از چند دهه می‌رسد. منتها اتفاقاتی نزدیک پیروزی انقلاب در کشور افتاد که انقلاب را تسریع کرد و وسعت بخشید و آن را گسترش داد و ما شاهد یک انقلاب عظیم بودیم.

دلایل مختلفی هم برای پیروزی انقلاب در سال ۵۷ ذکر کرده‌اند، دلایل سیاسی، اقتصادی و مهم‌تر از آن رهبری درخشان حضرت امام (ره) که نقش بسیار اساسی در این رابطه داشته‌اند. اما هیچ‌یک از این دلایل نباید ما را از ریشه‌ها غافل کند. باید مجموعه عوامل را با هم دید.

تحلیل شعارهایی که مردم در دوران پیروزی انقلاب و بعد از پیروزی انقلاب سر می‌دادند برای ما مهم است، «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» یک شعار کلیدی در آن موقع بود که باید معنای آن تبیین شود و دلایل تاریخی که مردم به این شعارها رسیدند مورد توجه قرار گیرد. اما شعارهای دیگری وجود دارد که امروز در سایه قرار گرفته و آن شعارها نیز خود تکمیل‌کننده این شعار اصلی است.

شعاری انقلابی که در سایه قرار گرفت…

یکی از شعارهایی که در راهپیمایی‌های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی مطرح شد، چون در فاصله ۲۲ بهمن ۵۷ تا تقریباً یک سال بعد، هر چند روز یک بار راهپیمایی داشتیم. مخصوصاً در بهار سال ۵۸ این شعار سر داده شده که «در بهار آزادی، جای شهدا خالی»؛ این شعار را کسی به مردم یاد نمی‌داد، بلکه مردم خود لمس می‌کردند که عده‌ای برای آزادی ایستادند و جنگیدند چون یکی از اهداف اصلی انقلاب اسلامی نیل به آزادی بود و حسرت دوستان خود را می‌خوردند که آنها «بهار آزادی» را ندیدند و لذت و وسعت آن را لمس نکردند. ضمن اینکه آن موقع باب شد وقتی خانواده‌ای شهید می‌داد به او تبریک می‌گفتند. به یاد دارم، در بالای منزل خانواده شهدا پرچم می‌زدند. این مسائل از ابتدای دوران پیروزی انقلاب شروع شد و به دفاع مقدس هم رسید. ولی در عین حال این حسرت وجود داشت که عده‌ای از یاران، این دوران را ندیدند.

تدوین کنندگان قانون اساسی به چه می اندیشیدند؟

خود این شعار به نظر من اگر دقت کنیم و فراگیری آن را لمس کنیم هم در ایجاد و تفسیر قانون اساسی و هم در تفسیر شعار «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی»، نقش بزرگی می‌تواند داشته باشد.

وقتی به قانون اساسی باز می‌گردیم، بسیار مهم است که فضایی که منجر به نوشتن این قانون شد را در نظر بگیریم. دقت در آن فضا منجر به این می‌شود که اگر شناخت دقیقی از مسئله نداریم، که این قانون اساسی چه معنایی دارد، بتوانیم وابستگی و پیوستگی اصول آن را درک کنیم.

به هر حال خود آن مقدمات و سوابق، اهمیت زیادی دارد. بویژه شعارها و فضای آن موقع بسیار مهم است. به همین دلیل  باید بگویم ما همیشه در معرض این موضوع هستیم که وقتی کتاب خدا را تحریف می‌کنند، طبیعی است که میثاق ملی بشری را هم با گذشت زمان و دور شدن از سرچشمه و سرمنشأ آن و بنا به دلایل گوناگون از جمله منافع فردی و باندی تحریف می‌کنند. اما برای اینکه به آن سرچشمه‌ها برسیم باید یک بازسازی از آن شرایط در دست داشته باشیم، در عین حال نگاه نو و امروزی خود را هم در این تفسیرها از یاد نبریم.

حقیقت این است که اگر ترکیب مجلس خبرگان قانون اساسی و سخنان اعضای این مجلس مورد بررسی قرار گیرد، دغدغه‌هایی را نشان می‌دهد که به نظر می‌رسد بخشی از آن دغدغه‌ها هنوز وجود دارد و آن دغدغه‌ها در مورد اصول مهمی که در مورد حقوق اساسی مردم، مسائل اقتصادی و … مطرح بوده و بحث‌های خیلی طولانی را به خود اختصاص داده بی‌دلیل نبوده. خود آن گفت و گوها به نظر من، حاصل یک گفت و گوی وسیع و طولانی تاریخی میان ملت‌ ما بوده است و این‌گونه نیست که تعداد محدودی از خبرگان بحث کردند و این قانون را نوشتند. این مسائل تحت تأثیر شرایط تاریخی، گفتمان‌های موجود در جامعه و گفت و گوی میان احزاب و گروه‌ها بوده است.

اینگونه بحث‌ها بعد از مشروطه نیز در جریان بود. شما اگر به اصول اقتصادی، حقوق مردم و عدم تجسس در امور خصوصی در قانون اساسی باز گردید، درواقع نتیجه عمری تجربیات تلخ در رژیم‌های سابق بوده که چنین کارهایی را انجام می‌دادند. لذا به خاطر این‌که برداشت درستی از قانون اساسی و انقلاب داشته باشیم، باید شرایط آن موقع کاملاً سنجیده شود.

به خاطر دشمنی یا منفعتشان حقایق انقلاب و قانون اساسی را تحریف می کنند

این موضوع به این خاطر است که در شرایط فعلی و وجود فضای خاص سیاسی چه بسا افراد و گروه‌هایی با توجه به مشکلاتی که آنها با انقلاب داشته و یا انقلاب با آنها، سعی کنند تحریفی را در این زمینه باعث شوند و ما می‌بینیم حقایقی گفته نمی‌شود و برعکس، یک نوع شک و تردیدهایی در مورد بنیان‌های انقلاب اسلامی صورت می‌گیرد. ولی فقط این مسئله نیست که چهره واقعی انقلاب اسلامی را تهدید می‌کند بلکه در این سو هم افرادی که صاحب مال، امکانات و منافعی هم شده‌اند باز هم تفسیر خاص براساس منافع خود از قانون اساسی را ارائه می‌دهند.

برای همین می‌بینیم که برخی اصول برجسته و برخی اصول کم‌رنگ می‌شود، در حالی که قانون اساسی یک مجموعه به هم پیوسته است و باطل شدن بخشی از آن می‌تواند به باطل شدن بخش‌های دیگری منجر شود و آ‌ن را بی‌اثر کند و پشتوانه مردمی از قانونی اساسی را حذف کند.

هیچ دلیلی ندارد که از اجرای برخی اصول قانون اساسی صرف نظر کنیم

باید دید چه کسانی از بستن روزنامه ها و محدود کردن رسانه ها سود می برند

به همین دلیل به نظر من، بسیار مهم است که این مسائل با هم دیده شود. باید دید که چه کسانی از بسته شدن روزنامه‌ها و رسانه‌ها سود می‌برند و یا سایر اصول قانون اساسی که باید به آن پرداخت. قانون اساسی وقتی به مسئله اقوام، زنان، حقوق مردم باز می‌گردد، فکر می‌کنم معدل نتایج و چالش‌هایی است که در دهه‌های قبل از انقلاب اسلامی در کشور ایجاد شده و به این دلیل، هیچ دلیلی ندارد که ما را قانع کند، که ما از بخشی از این اصول صرف‌نظر کنیم.

مثالی در این مورد مطرح می‌کنم. البته بحث‌های دیگری هم وجود دارد که لازم است مطرح شود و جا دارد در این روزها مسائلی که شاید کم‌اهمیت به نظر می‌رسد هم مطرح شود. یکی از بحث‌های اول انقلاب اسلامی، برقراری نظام شورایی بود.

همه می‌گفتند؛ باید از شورا استفاده شود. این مسئله منجر به این شد که فکر می‌کنم ۷ اصل در قانون اساسی در مورد شوراها وجود داشته باشد ولی متناسب با این ۷ اصل که بحث‌های مفصلی پشت آن هست، غیر از بحث‌های مجلس خبرگان؛ به یاد دارم در صحن مساجد، منابر، دانشگاه‌ها بحث بود، اما از این ۷ اصل به اندازه کافی استفاده نکرده‌ایم و ظرفیت عظیم آن را که می‌تواند بسیاری از مشکلات کشور را حل کند و سایه دیکتاتوری، استبداد، حاکمیت نظرهای شخصی و منافع گروهی را از نظام دور کند، هنوز استفاده نکرده‌ایم.

اول انقلاب بحث بود که کشور ما با توجه به تنوع اقوام و قومیت‌ها و فرهنگ‌ها نمی‌تواند به سمت یک حکومت فدرالی پیش برود ولی عدم تمرکز را در اصول مربوط به شوراها در نظر گرفته شد واقعاً چنین ظرفیتی در این اصول وجود دارد.

شاید زمانی به دلیل نپختگی و شرایط جنگ و سایر دلایل، اجرای آن به عقب افتاده سه بار در دهه اول انقلاب، اگر ذهنم درست یاری کند، ما طرح هایی را در مورد شوراها به مجلس دادیم. ولی متأسفانه به تدریج دامنه اختیارات کم شد و منجر به همین شوراهای شهر و روستا شد که البته شوراهای شهر هم باز غنیمت است و به نظر من یکی از قوانین خوب ما همین قانون شوراها است. ولی چرا به این اصول نمی‌پردازیم، محل سؤال است و فکر می‌کنم جای سؤال برای همه ما باید باشد. من نمی‌خواهم بگویم سوء‌نیتی وجود دارد، ولی یکی از بحران‌های رایج و مسائلی که در کشور پیش آمده به نوعی نتیجه این تفکر است که بسیاری از این اصول قانون اساسی که ظرفیت فراوانی دارند را به کنار گذاشته‌ایم.

آنچه بعد از انتخابات دهم ریاست جمهوری در کشور اتفاق افتاد و حرکت عظیمی را باعث گردید و اندیشه‌های تازه‌ای در آن زاده شد، از این نظر اهمیت دارد که ممکن است به ما کمک کند تا مجدداً بتوانیم «باز تفسیر نو» و زنده‌ای را از قانون اساسی ارائه کنیم. تفسیری که بتواند مشکلات کشور را حل کند.

فاصله بین  تغییرات اجتماعی و تغییرات حاکمیت؛ یکی از مهمترین مشکلات کشور

مسایل باید با گفت و گو و برهان و فضای آزاد حل شود نه با  تفنگ و مسایلی که  امروزدر خیابان ها رخ می دهد

شما در نظر داشته باشید که به هر حال جامعه ما به شدت تغییر کرده است و جامعه جهانی و محیطی ما هم تغییر کرده است و به تبع آن، به دلیل تغییرات فضای جهانی، دگرگونی‌هایی هم در کشور اتفاق افتاده است. فروپاشی شوروی را نباید دست کم گرفت، آثار آ‌ن در کشور ما بسیار عمیق است. به یاد داشته باشیم که در مشروطیت اتفاقاتی که در شمال رخ داد در اندیشه سیاسی داخل کشور آثار فوق‌العاده‌ای داشت و این آثار تا دورانی که بلوک شرق وجود داشت در کشور و سیاست‌های آن منعکس بود تا این‌که بلوک شرق فروریخت.

این رخدادادی است که در فضای بیرونی کشور اتفاق افتاده ولی فقط این موارد نیست. پیشرفت‌های اقتصادی، تکنولوژی و گسترش فضای مجازی، ماهواره‌ها، که عملاً آگاهی را در میان ملت‌ها گسترش می‌دهند و در حقیقت تمام این موارد به اضافه مسائلی که در کشور به دلیل تغییراتی که پیش آمده منجر به تغییرات عمیقی در میان ملت گردیده است.

یکی از مهمترین مشکلات کشور این است که بین این تغییرات و تغییرات حاکمیت فاصله افتاده است. یعنی به سرعتی که فرهنگ، اقتصاد و نگاه جامعه عوض شده است، به نظر من، حاکمیت این تغییر را نداشته است و این یک مشکل وسیع است. به همین دلیل، یک عقب‌افتادگی را حس می‌کنیم که به چالش بسیار عمیقی منتهی می‌شود. وگرنه، راه حل مسائلی که در خیابان‌ها اتفاق می‌افتد، با توپ و تفنگ و امثال آن حل نمی‌شود. بلکه، با صدا و سیما، سایر رسانه‌ها، فضای آزادی و فضای گفت و گو، برهان و عقل قابل حل است که این مسائل در قانون اساسی و دین ما ریشه دارد.

درحقیقت، رسانه‌ها مانند دادگاه‌هایی باید عمل کنند که هیأت منصفه آن ملت بزرگ ایران باشد.و ما به آن ملت اعتماد می ‌کنیم و من اعتقاد دارم ملت صلاح خود را می‌خواهد و عقل جمعی، عقل برتر موجود در صحنه است و انقلاب اسلامی برای همین رخ داده و قانون اساسی نیز برای حاکمیت مردم بر سرنوشت خود تدوین شد. این زمانی اتفاق می‌افتد که بحث و گفت و گویی در میان مردم به صورت آزاد صورت گیرد و حاکمیت به اصول و مبانی و قاعده بازی آن تن در دهد.

بنابراین باید نگاه خود را به تبع شرایط جهانی، تغییرات اعجاب‌انگیز در توسعه تکنولوژی عوض کنیم و از ارتباطات و رسانه‌ها نهایت استفاده را ببریم. اما می‌بینیم در این رابطه مشکلاتی داشته‌ایم و نتیجه می‌شود که حتی یک یا دو مناظره را هم برنمی‌تابند و احساس خطر می‌کنند. برنامه را قطع می‌کنند و درست برعکس آن عمل می‌کنند. اما اگر نگاه خود را عوض کنیم، خواهیم دید نه تنها آن دو مناظره، بلکه گسترش آن می‌تواند بسیار مهم باشد.

درست گاهی برعکس مسئله عمل می‌شود. اکنون در مجلس بحث این است که چقدر پیام‌ های کوتاه را ، یا خبرها را کنترل کنند که این بحث در جای خود خوب است ولی نوع نگاه اگر اصلاح نشود، نمی‌تواند منجر به اصلاح امور شود.

اجازه بدهیم که مردم تمام حرف ها بشنوند و بهترین آن را انتخاب کنند

آن نگاهی می‌تواند سرنوشت‌ساز باشد و کشور را به آرامش برساند که ریشه در دین ما داشته باشد و اجازه دهیم مردم تمام حرف‌ها را بشنوند و بهترین آن را انتخاب کنند و ما یقین داریم مردم درست انتخاب خواهند کرد.

ممکن است دو روزی از کلام قطعه قطعه شده و تحریف شده امام منفعت ببریم اما…

نکات دیگری هم وجود دارد که می‌تواند کمک کند که ما قانون اساسی را امروز بهتر ‌بینیم. متأسفانه گفته‌های بریده، بریده‌ای از حضرت امام(ره) در صدا و سیما و جاهای دیگر نقل می‌شود که مورد اعتراض نوه گرامی حضرت امام هم قرار گرفت. اما حقیقت این است که اگر ما نتوانیم فضای زنده، پر شور و پر از معنویت و نورانیت که در اول انقلاب وجود داشته و سخنان امام را تفسیر می‌کند، بشنویم، منجر به این می‌شود که ما یک چهره تاریک و چهره قطعه قطعه شده از انقلاب را امروز ارائه دهیم و این می‌تواند به این موضوع منجر شود که نه تنها مردم از انقلاب بلکه از اسلام هم جدا شوند. چون نظام ما به نام دین و اسلام است و مهمترین دغدغه بنیان‌گذاران جمهوری اسلامی، این بود که به اسلام لطمه نخورد.

البته ممکن است که دو روزی منفعتی را به دست آ‌وریم و حجتی را از کلام امام(ره) بگیریم و از آن علیه گروهی استفاده کنیم ولی وقتی که این کار را با لحاظ منافع خود می‌بینیم و به آن سرچشمه رجوع نمی‌کنیم این زیان را دارد که زبان کسانی که از اول با انقلاب بد بوده‌اند و هنوز هم بد هستند باز شود و تمام دستاوردهای انقلاب را زیر سؤال ببرند.

در حالی که، انقلاب اسلامی در حقیقت حاصل جمع همه حرکت‌هایی است که بعد از انقلاب مشروطه ایجاد شد. مانند انقلاب مشروطه، نهضت ملی شدن نفت، ۱۵ خرداد و سایر جریانات و تجربیاتی که ملت داشته است. بنابراین، باید این مسائل را در مجموع مورد توجه قرار داد. بنابراین براساس چنین رویکردی می‌توان ملت را در کنار انقلاب اسلامی نگه داشت. در غیر اینصورت استفاده ابزاری از دین و مقدسات می‌تواند دین را در معرض سؤال‌های جدی قرار دهد و خود این خطر بزرگی است.

از حساسیت ما مردم به شعار استقلال هم سوءاستفاده می کنند

مسئله بعدی این که اگر در شعار «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» دقت کنیم، موضوع استقلال است. ملت ایران بعد از جنگ ایران و روسیه دائم در معرض تهاجم بیگانه بود. قطعات بزرگی هم از کشور جدا شده است و این مسئله تا زمان شاه هم ادامه داشت ولی عملاً تمام این موارد منجر به این شد که ملت ما نسبت به نفوذ بیگانه، حساس و حتی دچار هراس شوند که ریشه بسیاری از گفتمان‌های موجود در کشور به حساسیت مردم نسبت به نفوذ بیگانگان بود بویژه روس‌ها و انگلیس‌ها و بعد آمریکا و الی آخر، این مسائل در کشور وجود داشته و برای همین، در شعار «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی»، موضوع استقلال اهمیت زیادی دارد.

نیرویی عظیم با شعار بازگشت به ارزش های انقلاب به صحنه آمده و حالا متهم  می شود

اکنون این حساسیت مردم و خود این شعار مورد سوء استفاده قرار می‌گیرد یعنی نیرویی که امروز به صحنه آمده و تنها خواسته‌اش این است که به قانون و به ارزش‌های اصلی انقلاب اسلامی برگردیم که یکی از آنها استقلال است، مورد تهمت قرار می‌گیرد که آیا به بیگانه وصل است یا تحت تأثیر آنها است یا نیست. من می‌خواهم بگویم که برای رهایی از سلطه بیگانه باید کشوری پیشرفته داشت و باید با نگاهی نو به جهان نگریست. با تغییراتی که در داخل و خارج اتفاق می‌افتد خود را با حفظ ارزش‌ها تغییر دهیم. آن موقع می‌توانیم استقلال واقعی خود را داشته باشیم. وقتی از این شعارها به صورت ابزاری استفاده می‌کنیم نتیجه آن تناقض‌هایی است که اکنون می‌بینیم. از یک سو نامه‌های مکرر برای نصیحت سران کشورهای مختلف می‌فرستیم و آنها را با عنوان «مدیریت جهانی» دعوت به اسلام می‌کنیم و سعی می‌کنیم با آنها ارتباط برقرار کنیم و از سوی دیگر، در ارتباط با جهان حتی نمی‌توانیم یک دوست نزدیک و صمیمی در منطقه و جهان داشته باشیم.

فرض کنیم امریکا به عنوان یک قدرت بزرگ در جهان، می‌خواهد سیاستی را در مورد ما اعمال کند، با اینکه این کشور قدرت بزرگی است و نیروی نظامی و اطلاعات وسیعی دارد و دستگاه‌های تبلیغاتی و پول زیاد دارد، به بودجه سالانه آمریکا نگاه کنید و آن را با بودجه کشور مقایسه کنید. با این مقایسه حجم اقتصاد آ‌ن کشور را درک می‌کنیم. این کشور باز خود را بی‌نیاز نمی‌بیند که نظر انگلیس، فرانسه، آلمان، چین و روسیه را جلب کند تا سیاستی را در مورد کشور ما اجرا کند. مثلاً در مورد تکنولوژی اتمی، اما عملاً در مقابل این جریان که علیه ما است چند کشور و یا ملت را در کنار خود داریم که مؤثر هستند؟

نه ماجرا جویی و ناسزا به دیگران و نه نامه های فدایت شوم برای…

این در حالی است که با آنها نامه‌نگاری می‌کنند به ما می‌گویند بیایید و به این کشورها ناسزا بگویید و با آنها مقابله کنید. ما می‌گوییم مسائل انتخابات خانوادگی است و ربطی به خارج ندارد و یقیناً ملت ما حاضر نیست تحت تأثیر منافع دیگران کار کند ولی این‌که ما هم مثل شما، سیاستی ماجراجویانه داشته باشیم، یک روز ناسزا بگوییم، یک روز بخندیم و روزی نامه فدایت شوم بنویسیم، را نمی‌پذیریم.

جنبش سبز دچار ماجراجویی، افراط و تفریط نخواهد شد

جنبش سبز یا این شعار بوجود آمده که می‌خواهیم تعاملی سازنده با جهان داشته باشیم و ما از این مسئله غفلت نمی‌کنیم و دچار ماجراجویی نخواهیم و افراط و تفریط نمی‌شویم. ما به دنبال یک عقلانیت در رابطه خود با خارج و ملت هستیم. باید براساس منافع درازمدت ملت حرکت کنیم. اگر به شعار استقلال به این معنا بازگردیم به هیچ‌وجه، منافع بیگانگان تعیین‌کننده حرکت ما نباید باشد. و ما به این موضوع اعتقاد راسخ داشته و خواهیم داشت.

جنبش سبز ایران مستقل است/ نقل قولی مهم از آخوند خراسانی

جنبش سبز ملت ایران مستقل است و به هیچ‌وجه اجازه دخالت بیگانگان را در امور خود نمی‌دهد ولی این که ما منفعل باشیم. و هر کاری که می‌کنیم در ترازو بگذاریم که یکی خوشحال شود و دیگری بدحال شود، این کار را هم نمی‌کنیم. ملت ما اهداف درازمدتی را دنبال می‌کند و یک ملت در این رابطه باید حساس باشد. از آخوند خراسانی داریم که وقتی بحث روس و انگلیس را مطرح می‌کند و در پاسخ به عده‌ای که می‌گویند چرا بعضی از مشروطه‌طلبان، در سفارت انگلیس هستند که بحث مفصلی دارد، می‌گوید که اگر قرار باشد فلان کار را نکنیم چون به نفع انگلستان است و کار دیگری را نکنیم چون به نفع روسیه است، هیچ کاری نمی‌توانیم انجام دهیم چون هر کاری صورت گیرد، کشورهای دیگری از آن نفعی خواهند برد و یا می‌خواهند ضرری را دفع کنند. ولی استراتژی یک نظام مستقل و جنبش مستقل این است که براساس منافع درازمدت حرکت کند و متأثر از بیگانگان نشود.

هجمه های آنان علیه جنبش سبز و در عین حال آرامش و اعتدال سبز ها

دلیل این که این مسائل امروزه با جنبش شدتی مطرح می‌شود، به خاطر این است که روی مراجع و روحانیت و متدینین اثر بگذارند اما اینجانب به صراحت اعلام می‌دارم به هیچ‌وجه جنبش سبز به خارج وابستگی ندارد و با این مسئله مخالف است و تحت تأثیر این مسائل نیز قرار نمی‌گیرد و براساس منافع ملی حرکت می‌کند و کارهای ما ارتباطی با بیگانه ندارد. در عین حال، این هجمه‌ای که به جنبش سبز می‌شود، ما را در شعارها دچار عدم تعادل نمی‌کند. نصیحت ما به حاکمیت این است که سیاست متعادلی را در پیش بگیرید و در جهان دوست پیدا کنید و متحد داشته باشید و از ظرفیت های منطقه استفاده شود و دامنه نفوذ کشور را با دوستی و ارتباط محکم نمائید تا آسیبی به کشور نرسد. این نصیحت را به همه دارم. این موضوع برآمده از دل همه ملت ما است و خود جنبش سبز هم این گونه است و خواهد بود.

در شرایط فعلی آن چه جوانان می‌توانند انجام دهند این است که از ظرفیت عظیم تغییرات در کشور به بهترین وجه در سایه اصولی که به خاطر آن شهدای زیادی تقدیم کرده‌ایم استفاده کند.

حرکت جنبش سبز مسالمت‌آمیز بوده و باز هم قویاً باید این مسئله ادامه یابد

جنبش سبز، جنبش جوانی است که در آن جوانان سهم بسیار بالایی دارند. اما خوشبختانه جنبش جنبه احساسی ندارد و خردگرایی در این جنبش بسیار قوی است.

باید خردگرایی را در کنار شور جوانان اعم از زن و مرد حفظ کنیم چون سرمایه بزرگی برای کشورمان، انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی است و بدانیم تغییرات و تحولاتی که هست، علی‌رغم تلخی‌ها، مشکلات، سرمایه‌ای برای آتیه کشور برای ورود به فضای نو محسوب می شود و ما باید برای ورود به فضای نو، متناسب با تغییرات جهانی و مسائل خود این دشواری‌ها را تحمل کنیم و با خرد مسائل را پیش ببریم.

منافع عده‌ای در دو قطبی کردن جامعه است تا  بهتر مردم را سرکوب کنند

باید حالت ناصحانه، شفقت و دلسوزی خود را نسبت به نظام از دست ندهیم. از اول حرکت جنبش سبز مسالمت‌آمیز بوده و باز هم قویاً باید این مسئله ادامه یابد.متأسفانه منافع عده‌ای در دو قطبی کردن جامعه است تا در نتیجه این دوقطبی بهتر مردم را سرکوب کنند و بهتر به اهداف خود برسند.

جنبش سبز با همه دوست است حتی با کسانی که عقاید ما را ندارند

جنبش سبز با همه دوست است. با کارگران، معلمان، جنبش زنان دوست است حتی با کسانی که عقاید ما را ندارند، دوست است. چون بخشی از ملت ما هستند و آنان برادران و خانواده ما هستند. جزو ملت ما هستند و ما با همه آنها دوست هستیم.

نهاد های کشور قابل احترامند اما…

نهادهایی در کشور وجود دارد که قابل احترامند اما با خشونت، زدن، سرشکستن و کشتن مخالفیم. ما با بسیج، سپاه و نیروی انتظامی مخالف نیستیم. اینها نهادهایی هستند که یک نظام به طور طبیعی دارد و در آنجا برادرانی هستند که جزو ملت هستند و دلسوز ما هستند لذا با این روحیه باید در صحنه حاضر باشیم. عصبانیت‌ها و تلخی‌ها نباید کنترل را از ما بگیرد. ۲۲ بهمن ماه پیش رو است.

۲۲ بهمن از ایام الله است؛ شرکت همراه با همه مردم و با حفظ هویت

حقیقتاً یکی از روزهایی است که باید نام «روز جمع» و «روز جامع» بر آن نهاد. یکی از ایام‌الله است. و می‌تواند ویژگی‌های گوناگونی را در خود جمع کند. همه به این مسئله علاقه دارند. احساس من این است که با روحیه جمع بودن در ضمن حفظ هویت باید در این‌گونه حرکت‌ها حضور داشته باشیم و سعی کنیم با رفتار خود اثرگذار باشیم تا در سطح ملی آثار خوبی را در جای خود به جای گذارد.

اهانت به مردم، اهانت به آزادی اندیشه، ارتباطی به اسلام ندارد

تذکر آخر این که برخورد با حرکت‌های مسالمت‌آمیز مردم به نام اسلام باعث اسلام‌گریزی می‌شود. کسانی که به دین اعتقاد دارند، مخصوصاً روحانیت باید بدانند که زندانی کردن، ضرب و شتم، گرفتن‌ و بستن‌ها، چون به نام اسلام و حکومت اسلامی صورت می‌گیرد ضرر آن به اسلام بازمی‌گردد و باید همه تلاش کنیم که این حالت از بین برود.

اگر می‌خواهیم که اسلام را به عنوان سرمایه برای کشور نگاه داریم نباید منافع ما، مصالح اسلام را تحت تأثیر قرار دهد.

زدن، گرفتن و بستن چه ربطی به اسلام دارد و یا جلوی برهان و گفت و گو را گرفتن چه ربطی به اسلام دارد. جستجو در احوال شخصی مردم چه ربطی به اسلام دارد. وارسی ایمیل‌های مردم چه ربطی به اسلام دارد. این مسائل با اعتقادات دینی و اصول قانون اساسی منافات دارد.

اهانت به مردم، اهانت به آزادی اندیشه، ارتباطی به اسلام ندارد و انشاء‌الله همه متوجه باشند که کاری نکنند که در کشور رویگردانی از اسلام را شاهد باشیم.

از اقوام و گویش های مختلف نترسیم

هیچ کشوری به پیشرفت نرسیده مگر اینکه در دوره‌هایی از این مسائل را داشته و بسیار خوش‌بین هستم که خداوند نتیجه این تلاش‌ها را به ثمر می‌رساند و ما وضعیت بهتری را برای ملت خواهیم داشت تا از اندیشه‌ها، از اقوام و از گویش‌های مختلف نترسیم.

از آزادی، اعتماد به ملت، گردش آزاد اطلاعات لطمه نمی‌بینیم

هند با صدها زبان و مذهب و تنوع قومیتی به عنوان بزرگ‌ترین دموکراسی ایستاده است و این تجارب وجود دارد. آیا زبان برای این کشور مشکلی ایجاد کرده که ما این‌قدر برای این موضوع مسئله ساخته‌ایم. در انتخابات هر جا می‌رفتیم، می‌گفتند، اینجا با موضوع زبان این‌گونه برخورد کردند.

ما از آزادی، اعتماد به ملت، گردش آزاد اطلاعات لطمه نمی‌بینیم. ممکن است به من نوعی فشار وارد شود ولی عملاً برای جامعه مفید است و به نفع اسلام و آینده کشور است.

والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته

 

سه شنبه ۱۳ بهمن ۸۸ :: February 2, 2010

گفت‌وگوی تفصیلی میرحسین موسوی با کلمه

کلمه: مهندس میرحسین موسوی در گفت و گویی تفصیلی به ۱۰ سوال کلمه در مورد، اهداف اصیل انقلاب اسلامی، اقدامات قوه قضائیه، عملکرد سوء اقتصادی، بسته شدن فضای رسانه ای کشور، برپایی راه پیمایی و تجمع و برنامه های جنبش سبز پاسخ گفته است.

به گزارش خبرنگار «کلمه»، مهندس موسوی در این گفت و گو که در آستانه ۲۲ بهمن ماه مصادف با سی و یکمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی انجام شد از دست دادن مشروعیت را عامل اصلی فروپاشی حکومت مستبد و منفور شاهنشاهی دانسته است و تأکید کرد که امروز مقاومت مردم میراث گرانبهای انقلاب اسلامی است و عدم سازگاری مردم با دروغ، تقلب و فساد که ما این روزها شاهد آن هستیم به خوبی حضور این میراث را نشان می دهد. مشروح این گفت و گو را در زیر می خوانید:

در آستانه سی و یکمین سال انقلاب اسلامی هستیم. آیا می توانیم از یادآوری و بزرگداشت روزهای پیروزی انقلاب استفاده ای برای امروز خودمان ببریم؟

در مقدمه لازم میدانم سی و یکمین سال پیروزی انقلاب اسلامی را به همه ملت و به همه خانواده های شهیدان و جانبازان و رزمندگان و ایثارگران تبریک بگویم. تحلیل انقلاب اسلامی هنوز پایان نیافته. هزاران کتاب و مقاله نوشته شده و هنوز هم نوشته می شود. آنچه امروز جالب است که انتخابات اخیر و حوادث بعد از آن دوباره انقلاب اسلامی را در معرض نقد های جدیدی قرار داده است.

بعضی از این نقد ها بیشتر به مشابه سازی گرایش دارند، بعضی از آن ها روی تفاوت ها و مشابهت ها تاکید می کنند و بعضی دنباله ریشه های نهضت سبز در انقلاب اسلامی هستند.به هر حال این نقد ها فوق العاده مفید اند به ویِژه برای نسل جوان که شور اصلی حرکت سبز از آنهاست. عوامل گوناگونی دست به دست هم داد تا با شرکت یکپارچه ملت ما به ویِژه تهیدستان جامعه و رهبری درخشان حضرت امام خمینی(ره) انقلاب اسلامی به پیروزی رسید. مطالب بسیاری در این زمینه می توان گفت ولی آنچه بسیار مفید است همان اول این گفتگو به آن اشاره کنم آن است که در سال ۵۷ همه مردم یکپارچه در صحنه انقلاب بودند.این وحدت در صفوف آنقدر عمیق بود که حتی پادگان های نظامی را در بر گرفت. عکس ادای احترام همافران و افسران نیروی هوایی در۱۹ بهمن ۱۳۵۷ به حضرت امام به عنوان یک سند تاریخی از این نظر اهمیت فوق العاده ای دارد. در روز های منتهی به پیروزی انقلاب ما دو گروه اقلیت و اکثریت در خیابان ها نداشتیم، بلکه به دلیل آنکه حکومت مستبد و منفور شاهنشاهی ریشه های مشروعیت بخش خود را به طور کامل در آن سال ها از دست داده بود حتی در پادگان ها هم زیر پایش خالی شده بود، در آن برهه حتی گروه های شناسنامه دار سیاسی تمایزات خود را از دست داده بودند و از روی رضایت یا عدم رضایت با حرکت توده های میلیونی و شعار استقلال آزادی جمهوری اسلامی همراه شدند.

می توان گفت فروپاشی رژیم شاهنشاهی اجتناب ناپذیر بود؟

رژیم مشروعیت خود را به طور کامل از دست داده بود. البته کشتارهای خیابانی در تسریع این روند نقش عظیم داشت؛ مخصوصا کشتار هفده شهریور تعیین کننده بود. اگر کمی دورتر برویم می توان به قطع و یقین گفت که اگر پهلوی ها به میراث مشروطیت خیانت نمی کردند رژیم شاهنشاهی با اصالت رای مردم و نقشی که قانون اساسی مشروطه بر عهده شاه گذارده بود، می توانست مثل بعضی از کشورها ادامه پید اکند. در این زمینه از همان اول به حکومت پهلوی ها تذکرات جدی داده شد و حتی کسانی مثل شهید مدرس تا پای جان در این زمینه مقاومت کردند. ولی همه این مقاومت ها و تذکرات بی فایده بود و به فاصله کمی از انقلاب مشروطیت نظام استبدادی این بار در شکل شبه تجدد گرایانه باز تولید شد. استمرار نسبتا طولانی پهلوی ها در حکومت نشان می دهد که در انقلاب مشروطیت ریشه های استبداد خود کامگی بطور کامل از بین نرفت و این ریشه ها در قالب های فرهنگی،‌اجتماعی و ساختهای اجتماعی به حیات خود ادامه دادند. بنده یادم هست که رژیم شاه در آن سالها از یک عکس برای تبلیغات بسیار استفاده می کرد و آن عکس یک رعیتی بود که به زمین افتاده بود و کفشهای شاه را می بوسید. این عکس از نظر آنها نشان پیوند شاه و ملت بود و عاقلان البته در این عکس چیزهای دیگری می دیدند.

عواملی که باعث بازتولید رژیم های استبدادی در ایران می شد آیا با انقلاب اسلامی از بین رفته است؟

در سالهای اول انقلاب اسلامی اکثریت مردم قانع شده بودند که انقلاب همه ساختارهایی را که می توانست منجر به استبداد و دیکتاتوری شود از بین برده است و من هم یک نفر از این جمع بودم. ولی الان چنین اعتقادی ندارم. امروز هم عوامل و ریشه هایی را که منجر به دیکتاتوری می شود می توان شناسایی کرد و هم مقاومت در مقابل بازگشت به این دیکتاتوری را که باید گفت مقاومت مردم میراث گرانبهای انقلاب اسلامی است. عدم سازگاری مردم با دروغ و تقلب و فساد که ما این روزها شاهد آن هستیم به خوبی حضور این میراث را نشان می دهد. همان طور که بسته شدن فضای مطبوعاتی و رسانه ای و پر شدن زندانها و کشتن بیرحمانه مردم در خیاباها که به صورت مسالمت آمیز احقاق حقوق خود را خواستارند نشان دهنده حضور ریشه های استبداد و دیکتاتوری باقیمانده از نظام شاهنشاهی است. مردم دنبال آزادی و عدالت هستند و متوجه اند که دستگیری ها و اعدام ها با اغراض سیاسی و در تعارض با قانون اساسی و قوانین رایج صورت می گیرد. آنها از رژیم شاهنشاهی نفرت دارند و در عین حال متوجه اند که با داد و ستدهای بی اهمیت و بدون رعایت مراتب قانونی ممکن است عده ای به کام مرگ فرستاده شوند. تا امام جمعه بی رحمی که همواره از تبعیض و خشونت و تقلب دفاع کرده به قوه قضاییه دستمریزاد بگوید. برای او مهم نیست که شایعات گسترده ای برا ی اعتراف گیری های غیر قانونی وجود دارد و برای او مهم نیست که این افراد ربطی به جریانات انتخابات ندارند . مهم برای او اعدام برای زهر چشم گرفتن است. او از قدرت تکوینی اثربخشی خون بیگناهان غافل است و نمی داند سیل خون شهیدان، رژیم شاه را از بین برد. مردم اعتقاد به استقلال و آزادی و جمهور اسلامی را از انقلاب دارند. همان طور که مقاومت دلیرانه ملت و رزمندگان در هشت سال دفاع مقدس ناشی از همین تغییرات بنیادینی بود که انقلاب اسلامی در روحیه مردم پدید آورده بود. بیاد داشته باشیم که از جنگهای روس با ایران تا آخر دوران شاه در مراحل مختلف بخشهایی از خاک کشورمان در جنگها و بحران ها و بازی های سیاسی توسط همین شاهان از دست رفته بود و دفاع جانانه هشت ساله دفاع مقدس این مدار خطرناک و خار کننده را در هم شکست. اکنون هم در صفوف سبز مردم و مرعوب نشدن آنها و پایداریشان بر سر حقوق خودشان ادامه همان مقاومت دفاع مقدس و همان روحیه آزاد منشانه قوام آمده در سال ۵۷ را می بینیم. از سوی دیگر امروز وقتی دیده می شود که دروغ از سوی دولت و صدا و سیما و روزنامه های وابسته، سکه رایج است؛ وقتی ملت ما می بیند که عملا این نیروهای امنیتی و نظامی هستند که بر پرونده های قوه قضاییه حکم می رانند و در حقیقت این قوه قضاییه است که ضابط نیروهای امنیتی شده است، به این نتیجه می رسیم که ما در اول انقلاب زیاد خوش بین شده بودیم.

بنده امروز به شهادت رسیدن مردانی چون بهشتی و مطهری و دیگر شهدای انقلاب اسلامی را ناشی از ادامه ریشه ها ی استبداد شاهی می دانم که هنوز بطور کامل از کشور ما ریشه کن نشده بود. به همین دلیل بنده اعتقاد ندارم که انقلاب به اهداف خود رسیده است. بزرگداشت دهه فجر که هر ساله برگزار می شود در حقیقت برای هشیاری وبرای تمدید قوا جهت برخورد با باقیمانده ریشه های استبداد است. امروز مردم برای نیل به عدالت و آزادی و حاکمیت مردم بر سرنوشت خود در صحنه حضور دارند و باید بدانیم که ملت ما در این راه صدها هزار شهید داده است.

انقلاب اسلامی حاصل تلاش و از خود گذشتگی عظیم ملت ماست و کمی غفلت و عقب گرد ما را به استبدادی تاریکتر از قبل از انقلاب می برد چرا که استبداد به نام دین، بدترین نوع استبداد است و به عکس آگاهی و ایستادگی بر سر میراث اصلی و آرمانهای انقلاب اسلامی مطالبه جدی آزادی و عدالت ما را از گذشته ای سیاه به آینده ای روشن عبور می دهد و باقیمانده تفاله های خود کامگی را از بین می برد و زمینه را برای زیستن در فضای آزاد توأم با احترام به تنوع و تکثر و آزادی اندیشه ها و کرامت ذاتی انسان فراهم می سازد. بنده اعتقاد دارم، آن قرائت از اسلام که مردم را خس و خاشاک و بزغاله و گوساله می نامد و مردم را قسمت قسمت می کند تا عده ای بجان عده ای دیگر بیفتند، متاثر از فرهنگ شاهنشاهی است. سزاوار بود که قوه قضاییه بجای اعدام چند جوان و نوجوان، که شایعات جدی در مورد نحوه اعتراف گیری از آنها وجود دارد، به این ریشه ها توجه می کرد.

گر چه همانطور که اشاره کردم ما کاملا از قوه قضاییه قطع امید کرده ایم و قوه قضاییه ای که فرزند فرهیخته،‌ آزادیخواه و مومن شهید بهشتی و آزایخواهان دیگر امثال او را زیر عکس پدرش در راهروهای دادسراها می نشاند،‌ خیلی از اهداف تعریف شده انقلاب دور شده است.

امروز زندانها را پاکترین فرزندان ملت پر کرده اند؛ از دانشجویان و اساتید و دیگر اقشار. مطابق فرمول های مندرس شده ای به دنبال پرونده سازی برای آنها هستند با پرونده هایی مالی یا جنسی یا جاسوسی. در حالی که منحرفان واقعی و غارتگران بیت المال در بیرون از زندان ها مشغول جولان هستند. آنها به جای آنکه دنبال جاسوسان واقعی باشند انسان های شریف و مؤمن را به جاسوسی متهم می کنند. جا دارد در اینجا بنده از همه مشاوران پاک و فداکار و فرهیخته خود که همگی دستگیر شده اند و در محبس عدالت آقایان گرفتارند دفاع نمایم و شرمندگی خود را از اینکه کنار آنها نیستم ابراز کنم. این روز ها شبی نیست که بنده به امام و شهید بهشتی و دیگر شهیدان عزیز فکر نکنم و با آنها نجوا نکنم که شما چه می خواستید و امروز ما به کجا رسیده ایم. از مشاوران خود نام نبردم تا احترام خود را به همه زندانیان سیاسی ابراز کرده باشم. ایران نام و فداکاری همه این عزیزان را حفظ خواهد کرد.

آیا از ظهور و بروز روحیه استبدادی در رفتار مسؤلان می توانید مثال بیاورید؟

نفوذ این روحیه و باقی مانده آثار رژیم مستبد تاریخی را در همه جا در کنار روحیه برآمده از آگاهی و آزادگی می توان دید. ولی شاید برترین نمونه را در به هم خوردن روابط منطقی و قانونی ارکان نظام مشاهده می کنیم. الان به طور واضحی دیده می شود که زور مجلس در مواردی که جزء وظایف آن است به دولت نمی رسد. این فقط گفته مخالفان دولت نیست. اصول گرایان منصف و آگاه از این مسئله می نالند. عدم پاسخ گویی در موارد اعلام شده دیوان محاسبات عمومی، روشن نبودن نحوه فروش نفت و شیوه های هزینه کردن آن، بی اعتنایی به برنامه چهارم و ویران کردن دستگاه برنامه ریزی برای فرار از حساب و کتاب و الخ موارد بسیار روشنی از برگشت ما حتی به ماقبل پهلوی ها است. جای دوری نرویم. چند روز پیش بعضی از رسانه ها نقل کردند که وزیری در اعتراض به سوال خبرنگاران در مورد حقوق معلمان گفته است به کسی ربط ندارد که معلمان چقدر حقوق می گیرند و چرا کم می گیرند. شما شبیه این گفته ها را از مسئولان دیگر و همچنین از نیروهای امنیتی می توانید بشنوید.

همچنین در حالی که در مجلس به دلیل جنایات بی سابقه در کهریزک گزارش داده شده است. یکی از مسئولین می گوید مسئله کهریزک بی خود بزرگ شده است. نمونه بارز دیگر این روزها نحوه ارتباط قوه قضاییه با باصطلاح ضابطین خودش است. باید دید قاضی ها فرمان می دهند و تصمیمی می گیرند یا نیروهای انتظامی و امنیتی؟ قوه قضاییه ای که در قانون اساسی به صورتی قوی بر استقلال آن تأکید شده است امروز باید دید که اختیاراتش تا چه حد است؟ تا چه مقدار شأن و منزلت آن مراعات می شود؟ به نظر من یکی از مظاهر بارز ادامه روحیه استبدادی را در مظلوم واقع شدن قوه قضاییه و مجلس می توان مشاهده کرد. آیا امروز قوه قضاییه و قوه مقننه می توانند از همه اختیاراتی که قانون اساسی برای آنها تعیین کرده است، استفاده کنند. مشابهتی که انتخابات ها هم با انتخابات آن دوره پیدا می کند یکی دیگر از این نشانه ها است. شما شیوه رای گیری مجالس اول انقلاب را با الان مقایسه کنید تا ببینید ما به جلو حرکت کرده ایم یا به گذشته؟

از مطالبات همیشگی جامعه که در شعارهای تشکل های سیاسی بازتاب داشته است عدالت اجتماعی، بویژه عدالت اقتصادی بوده است. گاهی دیده شده است که آزادی و عدالت در مقابل هم قرار داده شده اند. میتوان گرایش خاصی را در جنبش سبز تشخیص داد….

مردم در مشروطیت عدالت می خواستند و از دل عدالت، خواست آزادی هم متولد شد تا آنجا که تاریخ اندیشه بشری نشان می دهد خواست عدالت همیشه مطرح بوده است حتی بعضی از حکما و اندیشمندان عدالت را جمع همه فضیلت ها و یا مادر همه فضیلت های دیگر دانسته اند. من گمان نمی کنم که ما مجبور باشیم میان عدالت و آزادی یکی از آنها را انتخاب کنیم. بطور عینی و ملموس شما توجه کنید که خط فقر هشتصد و پنجاه هزار تومانی و وجود توأمان تورم و بیکاری، دارند درخواست آزادی را محدود می کنند.

درست در همین نقطه است که طمع سیطره و مهار خواستهای آزادی خواهانه مردم بروز و ظهور پیدا می کند. در کوچکتر شدن سفره مردم است که توزیع سیب زمینی و اقتصاد صدقه ای برای جلب آرا و خواسته های مردم مورد توجه قرار می گیرد. بررسی وضعیت موجود کشور نشان می دهد که امروز گره خوردن خواست برای عدالت بویژه عدالت اقتصادی با خواست برای آزادی سیاسی یک ضرورت است.

در سالهای قبل از انقلاب، دفاع نیروهای انقلابی و جامعه دانشگاهی از اقشار ضعیف یک اصل بود و متصف بودن به همنشینی باکارگران و حقوق بگیران و اقشار مستضعف یک افتخار بحساب می آمد. به نظر بنده از نکاتی که همه ما باید به ان توجه کنیم حمایت از منافع اقشار زحمت کش است، البته نه برای آنکه از این اقشار به صورت ابزاری استفاده شود بلکه با این قصد که سرنوشت جنبش با سرنوشت همه آحاد ملت بویژه دو قشری که تولید اقتصادی و تولید علمی دارند یعنی کارگران و معلمان ودانشگاهیان گره بخورد. بنده به دلیل آنکه مشکلات حاد سیاسی باعث شده است مشکلات اقشار پایین دست جامعه و حقوق آنان کمتر مورد توجه قرار گیرد، ناراحت هستم. وقتی معیشت مردم سامان پیدا می کند، هم ریشه های آزادی در جامعه عمیق تر می شود و هم وحدت و رشد و شکوفایی مردم بیشتر می شود.

امروز کسانی که مسئول شور بختی مردم و عقب ماندگی ملی ما هستند و کسانی که مسئول تورم و بیکاری و ویرانی اقتصاد کشور هستند، مسئول تعطیلی پروژه های بزرگ و عقب ماندگی ما از رقیبان در منطقه هستند، با تزریق مسکّن ها و سیاست های بی سر و ته ولی عوام فریبانه سعی می کننداز این وضعیت استفاده کنند. کافی است ببینید باسهام عدالت و حقوق بازنشستگان و شیوه غلط اجرای اصل ۴۴ چه بلایی به سر مملکت آورده اند. سرنوشت برنامه چهارم و بودجه سال آینده مایه نگرانی جدی است.

مخصوصا با ندانم کاری هایی که منجر به افزایش خطر تحریم ها شده است. به هر حال باید گفت که اقشار مستضعف جامعه که دل در ارزش های اسلامی دارند بالقوه خواستار تحقق اهدافی هستند که جنبش سبز نیز بدنبال آن است. کسانی که خواستار اجماع ملی برای تغییراند باید بیشتر با اقشار تهی دست گره بخورند و از منافع آنها دفاع بکنند گذشته از آن، امروز به دلیل سرنوشت ساز بودن تصمیمات و سیاست های اقتصادی همه باید به اخبار و تحلیل های اقتصادی حساسیت نشان بدهند. این روزها حجم اخبار اقتصادی و اجتماعی درمقایسه با اخبار سیاسی بسیار اندک است و در این زمینه اطلاع رسانی کمی صورت می گیرد.

عده ای عبور از قانون اساسی را حلال مشکلات کشور می بینند. آیا به نظر شما این راه حل واقعی مسائل ماست؟

انشاالله همه ما برای اصلاح به میدان آمده ایم، نه برای انتقام گیری و یا کسب قدرت و یا ویران گری. راه حل های گذر از قانون اساسی دارای اشکالات فراوان و جدی است. اولین آنها عدم توانایی صاحبان چنین خواسته ای برای جلب نظر اکثریت ملت ماست. بدون جلب نظر این اکثریت و حتی باید بگویم، بدون ایجاد یک اجماع نباید منتظر یک تحول اساسی و معنا دار باشیم. برای همین بعضی از شعارهای معطوف به عبور از قانون اساسی موردسوء ظن مردم متدین ونهادهای سنتی است و متاسفانه باید گفت، گاهی شعارهای افراطی در این زمینه بیشتر از افراط کاری های اقتدارگرایان به جنبش آسیب می رسانند. اینکه شما مخالف خرافه گرایی و تحجر هستید یک خواست خوب و اساسی است.

ولی اینکه وسط معرکه بحث هایی به میان کشیده شود که با اعتقادات و دین و ایمان مردم ناسازگاری دارد، مشکوک است. دلیل بعدی برای ابتر بودن عبور از قانون اساسی آن است که با این راه حل، ما به پرتاب در تاریکی دعوت می شویم. اگر ما این ریسمان اتصال را که حاصل زحمات و تلاش های نسلهای گذشته ماست از دست بدهیم به قطعات ریز ریز بی خاصیت تبدیل خواهیم شد. طبیعی است که دنبال آن رویگردانی عامه مردم از این آشفتگی و حرکت در تاریکی را شاهد باشیم. کسانی که اهداف مبتنی برعبور از قانون اساسی را دنبال می کنند ممکن است امروز بلندگوهای بزرگی را در اختیار داشته باشند ولی در بطن جامعه اهداف آنها با سوء‌ظن جدی روبرو است. مخصوصا که در کنار منادیان عبور از قانون اساسی خواسته و نخواسته آنها بعضی از چهره های منفور شاهی حضور دارند که به صورت فرصت طلبانه ای کینه خود را به مردم و انقلاب به نمایش می گذارند. کسانی که تئوریسین های شاهی را در برنامه های خود علم می کنند ظاهرا یادشان رفته است که مردم حافظه بسیار خوبی دارند. بهرحال هر کس به اندازه وزن اجتماعی خود میتواند انتظار مقبولیت را داشته باشد و نه بیشتر.

شعارهایی امروز مفید است که یا بصورت مشخص به تبیین اهداف جنبش کمک کند و یا همدلی عامه مردم را در کنار نخبگان و طبقات میانه جلب کند.همه باید بدانند که ۲۲ بهمن و انقلاب اسلامی را اکثریت قاطع مردم ما متعلق به صدها هزار شهید می دانند و تاریخ و منش ملت ما با زنجیره ای از این شهدا در شهر و روستا به دیروز انقلاب متصل اند.

هفت ماه برنامه کانال های کشورهای دیگر که متأسفانه به دلیل بستن فضای رسانه ای کشور و انحراف صدا و سیما اهمیت پیدا کرده اند، اثراتی داشته اند. ولی این اثرات ضعیف تر از آن هستند که مردم از منافع ملی خود و خواسته های دینی و تاریخی شان دست بردارن، همچنانکه نباید همچون حربه ای برای اتهام و سرکوب واقعیت های جامعه مورد بهره برداری قرار گیرند. به نظر من تلاش برای سوق دادن مردم بسوی شعارهای محدود و از پیش تعیین شده ،اهانت به مردم است و باید شعارها از بطن حرکت های مردمی و بصورت خود جوش و غیر آمرانه بجوشد. همانطور که در سال ۵۷ شعار استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی به صورت طبیعی از دل مردم جوشید.

آیا صرف تکیه بر قانون اساسی راه را برای آینده نمی بندد؟

بنده جایی گفته ام که قانون اساسی وحی منزل نیست و همانطور که سال ۶۸ یکبار تغییر پیدا کرد می توان با توجه به نیازهای فکری مردم و مطالبات مردم و تجربیات ملی گام های مهمی در جهت کارآمدسازی بیشتر آن برداشت. منتهی باید بداینم که صرف داشتن یک قانون خوب مسئله را حل نمی کند. ما باید به طرف سازو کارهایی حرکت کنیم که امکان نقض و تخطی از قانون هزینه های گزافی برای نقض کنندگان آن در هر سطح و مرتبتی داشته باشد.

به نظر بنده جمهوری اسلامی منهای قانون اساسی بی معنا است، و ما علاوه بر مراقبت جهت عدم نقض قانون اساسی،‌اجرا نشدن و یا کمتر توجه کردن به بخشهایی از قانون اساسی را هم باید نوعی نقض قانون اساسی بحساب بیاوریم. برای همین، خواست اجرای بدون تنازل قانون اساسی یک خواست راهبردی است از طرف دیگر هم به همین دلیل باید به کسانی که علاقه مند به بقای جمهوری اسلامی هستند بگوییم اگر بخشهای قابل ملاحظه ای از قانون اساسی بویژه فصل سوم آن مورد بی اعتنایی قرار گیرد بطور قهری بدیل های دیگری برای نظام ظهور خواهد کرد. همه باید بدانیم، عدم رعایت حقوق اساسی مردم که در قانون اساسی آمده است و هم چنین به رسمیت نشناختن حاکمیت مردم بر سرنوشت خود به ابطال این میثاق ارزشمند ملی خواهد انجامید. به طور مثال آن کسانی که جاسوسی و تجسس را در جامعه تبدیل به یک رویه عادی کرده اند، خواسته و ناخواسته تیشه به ریشه نظام می زنند. آن کسانی که رسانه ها را محدود کرده اند و صدا و سیما را در انحصار خواسته های خود قرار داده اند، به سستی پایه های جمهوری اسلامی کمک می کنند.

در بیانیه شماره ۱۷ اشاره به نهرهایی داشتم که اگر وارد رودخانه گل آلود و طغیانی بشوند می توانند جریان آنرا بتدریج آرام و روشن گردانند. یکی از آن نهرهای روشن می تواند این باشد که رسما اعلام شود که قرار است همه به قانون اساسی برگردیم.

به عنوان سوال آخر در مورد راهپیمایی ها و تجمعات نظرتان را بیان بفرمایید

راهپیمایی و تجمعات مسالمت آمیز، حق مردم است، زنان و مردان و جوانان و میانسالان و سالخوردگان به نظر من مردم در اصل هیچ کینه ای نسبت به نیروهای انتظامی و بسیج ندارند چرا که آنها را نیز از خود می دانند. درگیری موقعی پیش می آید که این نیروها در مقابل حرکت آرام مردم قرار می گیرند از هزاران عکس و فیلم های کوتاه مردمی که درعاشورا و یا روزها ی دیگر گرفته شده می توان فیلم مستندی ساخت تا معلوم شود که درگیری ها و فضای تند دنبال آن چگونه ایجاد شده است. به هر حال انچه توصیه بنده به نیروهای انتظامی و بسیج است، مهربانی و ملاطفت با مردم است و توصیه من به طرفداران جنبش سبز آن است که تمایز خود را با بقیه مردم، چه کم و چه زیاد ،کم کنند. این نهضت از میان مردم برآمده و متعلق به مردم است. همه به شدت باید مراقب اعتقادات، مقدسات و عرف و هنجارهای جامعه باشند. اما هدف نهایی خودمان را درهیچ مرحله ای نباید از یاد ببریم و آن ساختن ایرانی پیشرفته و مستقل و آزاد و متحد است. این هدف تنها با همکاری همه زنان و مردان و همه اقشار ملت و همه اندیشه ها و سلیقه ها امکان پذیر است. جا دارد بگویم، وقتی می گوییم ایران باید همه ایرانیان داخل و خارج علاقمند به اعتلای این سرزمین و فرهنگ دیرینه و باورهای دینی، آسمانی و رحمانی آن را در نظر بیاوریم و انشاالله حرکت سبز در هیچ مرحله ای دست از روش های مسالمت آمیز و اخلاقی خود در مبارزه برای احقاق حق ملت دست برنخواهد داشت. این حرکت از انتخاب رنگ سبز رنگ اهل بیت پیامبر به عنوان اسلام رحمانی و دوستی و محبت و وحدت همیشه استفاده کرده است. جنبش سبز به کرامت ذاتی انسانی و حق تنوع عقاید و اندیشه و آزادی بیان احترام می گذارد و از همه جنبش هایی که اهداف آنها بهروزی و رشد ملت و تضمین حقوق شهروندی و آزادی های اساسی ملت ما و نیز عدالت اجتماعی است استقبال می کند و آنها را از خود جدا نمی داند.

آیا شما نماینده و سخن گویی در خارج دارید؟

در جنبش سبز هر شهروند یک رسانه است و راه سبز هیچ نماینده و سخن گویی در خارج ندارد. یکی از زیبایی های فضای سبز آن است که همه حرفهای خود را می زنند و این حرکت در یک فضای تعامل گسترش می یابد. بنده هم به عنوان یک همراه نظرات و پیشنهادات خودم را در این فضا مطرح می کنم.

گاهی در سایتها و فیس بوک و نظایر آن از شما نقل قولهایی می شود. تا چه اندازه این مطالب مورد تأیید شماست؟

مطالب بنده با امضاء و در سایتهای محدودی منعکس می شود و من وبلاگ شخصی و امثال آن ندارم. نقل قولهایی که اشاره کردید از جمله عوارض اجتناب ناپذیر فضای مجازی است و ارتباطی با من ندارد.

شنبه ۲۶ دی ۸۸ :: January 16, 2010

نامه‌ی سرگشاده‌ی مهدی خلجی به رهبری

آقای سيد علی خامنه‌ای
«و لقد اتوا علی القرية التی امطرت مطرَ السوء» (قرآن، سوره‌ی فرقان، آيه‌ی ۴۰)
پدر من، محمد تقی خلجی، روز سه‌شنبه‌ی گذشته در خانه‌اش در قم بازداشت شده است. مأموران وزارت اطلاعات نه تنها يادداشت‌ها، نوارها و کامپيوتر او که حتا پاسپورت همه‌ی اعضای خانواده از جمله، دختر پانزده ساله‌ی مرا، برده‌اند و آن‌ها را از حقِ شهروندی آزادی مسافرت محروم کرده‌اند.

پدر من، روحانی سرشناسی است که سابقه‌ی انقلابی و زندان در دوران پهلوی دارد و از شاگردان استادان درگذشته‌ای چون مرتضی مطهری و حسين‌علی منتظری است. او نزد مراجع تقليد کنونی مانند آقايان وحيد خراسانی، شبيری، مکارم شیرازی، نوری همدانی و موسوی اردبيلی نيز شناخته شده است. تنها فعاليت اجتماعی وی نيز سخنرانی بوده است. او هرگز در سخنرانی‌های خود نام شما را بی‌احترام نبرده و آشکارا از جمهوری اسلامی دفاع کرده، خود را يکی از تلاش‌گران برای استقرار آن می‌داند. اگر انتقادی نيز بر زبان او رفته، يک‌سره در چارچوب جمهوری اسلامی و قانون اساسی بوده است. گفتن ندارد که او نيز مانند ميليون‌ها ايرانی ديگر از وضع سياسی کشور خرسند نيست و خواهان خروج مسالمت‌آميز از بحران است.

شما بارها حکومت عدل علی، را الگوی زمام‌داری خود فرانموده‌ايد. امام نخست شيعيان در نامه‌ی سی و یکم نهج البلاغه می‌گويد: «ميان خود و ديگران، خويش را عيار سنج بينگار. برای ديگران آن بپسند که برای خود می‌پسندی و برای ديگران آن روا مدار که  خود برنمی‌تابی. ستم مکن؛ چنان که ستم کردن بر خود را خوش نداری و نيکی کن؛ چنان که می‌خواهی ديگران با تو چنين کنند. همان‌گونه که خوشنودی خود از مردم را طلب می‌کنی، خوشنودی مردم از خود را نيز بخواه.»

شما در مقام والی اسلامی رفتاری در پيش گرفته‌ايد که با اين سخن علی سازگار نيست. شما که خواهان بازگشت به الگوی حکومت پيامبر اسلام و امام شيعيان هستيد، افراد را در پيشه‌ها و پايه‌های گوناگون به دليل ابراز نظر سياسی به زندان‌های مخوف و سلول‌های انفرادی و شکنجه‌های طاقت‌فرسا و احکام قضائی جائرانه گرفتار می‌کنيد؛ در حالی که دست‌کم، در شناختِ من از سنتِ اسلامی، نه پيامبر زندانی سياسی داشته و نه صحابه‌ی او که به قدرت رسيدند. علی در مقام خليفه‌ی مسلمين با يک مسيحی بر سر زرهِ خود به قاضی مرافعه می‌برد و قاضی به دليل فقدان گواه از سوی علی، به نفع مسيحی حکم صادر می‌کند. اما قوه‌ی قضاييه، دادگاه ويژه روحانيت، و نهادهای پليسی و امنيتی تحت نظارت مستقيم شما، نه مستقل هستند که به دليل ستم عيان شما، داد شهروندان را از شما بستانند، نه حتا به قوانين جمهوری اسلامی يا احکام فقه عمل می‌کنند. ملت ایران از دادگستردن و دادستاندن از شما نوميدند.

هيچ مدرک، شاهد يا بينه‌ای بر نقض قوانين جمهوری اسلامی، که يکی تبليغ عليه نظام يا توهين به رهبری است، عليه پدر من وجود ندارد. پدر من را تحت فشار قرار داده‌ و به زير بازجويی گرفته‌اند، بدون اين‌که دليل موجه شرعی يا قانونی برای آن وجود داشته باشد. رسانه‌های جهان خبر بازداشت پدرم را منتشر کرده‌اند، اما رسانه‌های تحت امر شما چون نمی‌توانند اتهامی عليه او مطرح کنند، هنوز خاموش‌اند. مادر بيمار و برادران جوان من با مراجعه‌ی پی در پی به زندان‌های شما در قم و نيز اداره‌ی اطلاعات و دادگاه غيرقانونی ويژه‌ی روحانيت، هنوز هيچ خبری از او نگرفته‌اند که پدرکجاست و چرا در بند است.

اکنون به استعاره‌ی قرآن، بر شهر ما «باران بد» می‌بارد. سال‌هاست که بدن روحانيان و خانواده‌های آنان زير سايه‌ی نهادهای ستم‌گستر و رعب‌پرور شما می‌لرزد. سال‌های زندانِ خود را پيش از انقلاب به ياد می‌آوريد؟ جمله‌های نهج البلاغه را چطور؟ تصور کنيد پدر زاهد و وارسته‌ی مرا را در تنگنای سلول انفرادی که اين شب‌ها، پيش و پس از بازجويی، قرآن تلاوت می‌کند. تصور کنيد خانواده‌ی مرا که شام و سحر همان نيايش‌هايی را می‌خوانند که خانواده‌ی شما وقتی در بند بوديد. از جور شما به که شکايت بريم؟

می‌دانم که پدرم راضی نخواهد بود - اگر حتا من راضی شوم – از شما چيزی بخواهم. هنگامی که بسياری از روحانيان در شعله‌های تاريک ولع قدرت می‌سوختند و از باريک‌راهی برای رسيدن به مقامی نمی‌گذشتند، عزت نفس پدرم موجب شد در سی سال پس از انقلاب نه خود را آلوده‌ی مقام و پول کند نه هدايای شما را به وسيله‌ی احمد مروی، از مقربانِ و اعضای دفتر شما، بپذيرد. شما ممکن است سخنرانی‌های نجيبانه‌ی اما منتقدانه‌ی پدرم را برنتابيد، ولی روحانيانِ بلندپايه در قم پدرم را مدافع سرسخت جمهوری اسلامی و از انقلابی‌های «السابقون السابقون» می‌دانند. پدرم بر سر حرمت آيت الله خمينی آشکارا در جلسه‌ای با سيد محمود هاشمی شاهرودی - که هنوز برکشيده‌ی شما نشده بود و نام بنيان‌گذار جمهوری اسلامی را به درشتی و زشتی می‌برد - جدلی تلخ کرد. آن زمان که محمد تقی مصباح يزدی رفتن طلبه‌ها را به جبهه جنگ ايران و عراق «القاء در تهلکه» و خودکشی می‌دانست، پدرم به جبهه می‌رفت و رزمندگان را نيرو و روحيه می‌داد. پسر برادرش، هجده ساله، روی مين سوخت و تفتيد. مادر بيمارم داغ دو برادر شهيد بر دل گرفت که از يکی تنها پس از سال‌ها دو تکه استخوان برگشت. فکر نمی‌کنيد، علما و فضلای قم چه خواهند گفت؟  به جامه‌ی ژنده‌ی عدالت شما با چه چشمی خيره خواهند شد؟ چرا روز به روز، پله پله، از نردبان عدالت پايين‌تر می‌آييد؟ فرض کنيد پدرم در سخنرانی خود در تهران گفته باشد که در حکومت عدل علی نه کهريزک بود نه اوين. بايد او را به اوين برد؟ با ديگرانی که نهان و پيدا همين می‌گويند و می‌انديشند چه خواهيد کرد؟ گمان داريد حوزه‌ی علميه را با اداره‌ی آمار، دادگاه ويژه روحانيت و تيپ هشتاد و سه‌ی امام صادق تا کی و با چه هزينه‌ای می‌توان ارعاب کرد و ترس‌خورده نگاه داشت؟ شما نه تنها از تصوير خود در ميان مردم عادی که از چهره‌‌ی برجامانده‌تان در ميان روحانيان، غافل‌ايد. اخلاق و قانون به کنار، آيا اين با زيرکی سياست‌مداری و کشورداری سازگار است؟ علی و نهج البلاغه‌ی او به کنار، دست کم معاويه‌وار شامِ خود را تدبير کنيد.

البته روحانيت و مرجعيت نيز در اين ميان مسئول و مقصر است. اگر روزی که با آن خشونت به آيت الله منتظری و خانه و خانواده‌ی او حمله بردند، علما و فضلا سکوت نمی‌کردند و سياه‌پوش در خانه‌ی خود بست می‌نشستند، امروزه جامعه‌ی مدرسينِ شما دليری نصب و عزل مرجع نمی‌يافت. يک يک به سراغ روحانيان برجسته رفتند و جدا از تطميع‌شدگان، تهديدشدگان را به چاه خاموشی انداختند. اکنون باز هم صدايی از استقلال و هويت صنفی روحانيت برنمی‌خيزد و قربانی بالفعل در ميان تماشای ساکت و بهت‌زده‌ی و هراسيده‌ی قربانيان بالقوه، در چنگال مأموران شما فشرده می‌شود.

ببينيد با روحانيت چه کرده‌ايد، اسلام که جای خود دارد. و راستی اگر نهاد روحانيت اين اندازه زير سلطه و ارعاب شما باشد، روحانی بودن خود شما چه معنا و ارزشی دارد؟ چه کسی با چه اميدی بايد به حوزه‌ی علميه برود و طلبه‌وار درس بخواند؟ فقيه و خطيب بشود که چه بشود؟ شما همه‌ی روحانيان را آخوند درباری خود می‌پسنديد. شما با بدعت‌های سوء نظری و عملی خود باب اجتهاد را کاملاً مسدود کرده‌ايد. اجتهاد که به معنای استنباط شخصی از متون دينی است با حاکم شرعی مانند شما چه معنا دارد؟ وقتی روحانیِ سالوس‌باز شما در تلويزيون شما می‌گويد «هر کس ولايت فقيه را تشريفاتی بداند، کافر و مشرک است»، واقعاً فکر می‌کنيد ديگر، فقه، خواندن و آموختن هم دارد؟ ديگران فکر نکنند، چون شما به جای همه فکر می‌کنيد؟

احتمال می‌دهم که مرا می‌شناسيد و بارها هم سخن مرا خوانده و شنيده‌ايد و تصوير مرا از رسانه‌های غربی ديده‌ايد. من منتقد ريشه‌ای حکومت شما و ايدئولوژی اسلامی هستم. از نظر فکری و سياسی نيز با پدرم فاصله‌‌ای عميق دارم. اميدوارم که در بازجويی‌ها و اتهاماتی که  اين روزها پدرم را آماج گرفته‌اند، نخواهيد از رابطه‌ی نسبی ما بهره‌ی سياسی بگيريد.

شما هر که باشيد و هرچه کنيد، شهروندان ايرانی منتقد هم همان که بودند خواهند ماند و همان خواهند کرد که تا کنون کرده‌اند. کردار روای شما را می‌ستاييم و رفتار ناحقِ شما را نکوهش می‌کنيم. ما تنها سخن می‌گوييم و می‌نويسيم ‌و بی‌سلاح و خشونت نقد می‌کنيم. شما اگر راه خشونت را ادامه دهيد، ترس بيشتری می‌ريزيد و بخش‌های خاموش‌تر جامعه را به سخن گفتن و اعتراض بيشتر وامی‌داريد.

دين شما برای شما. اما اگر به دنياتان می‌انديشيد، آزادی زندانيان سياسی و پايان دادن به نقض حقوق بشر در ايران، تنها راه ممکن برای طولانی‌تر کردن عمر زمام‌داری شما و دوام جمهوری اسلامی است.

مهدی خلجی

دوشنبه ۲۱ دی ۸۸ :: January 11, 2010

پنج راه‌کار مهدی کروبی برای خروج از بحران

ملت آزاده وعزادارایران

آنچه در عاشورای حسینی بر این ملک و دیار رفت، مایه نگرانی و آزردگی هر انسان آزاده و مسلمانی بود؛ آنچه از خشونت عریان به چشم دیدیم و آن کشتار بیرحمانه چیزی نبود که بتوان از کنار آن به راحتی گذشت.خشونت برخی نیروهای حافظ امنیت و ارزان شدن جان آدمیزاد بدانجا رسیده است که در ظهر عاشورا در جمهوری اسلامی ایران با خودرو انتظامی ، مردم زیر گرفته میشوند و از بلندی پرتاب می گردند و سینه آنها را هدف گلوله قرار می دهند؛ لابد به آن دلیل که از رای خود پرسیده و صدایی برای حق خواهی بوده اند. و با این حال زبان ها را بسته می خواهند تا صدای دلخراش این جنايت به گوش ها نرسد. گویی که خدا ناظر بر این رفتارها نبوده است و آنچه بر عزاداران حسینی رفته را ندیده است. و گیریم که همگان را با ارعاب و تهدید به سکوت وادارند اما با فیلمها و تصاویری که جان دادن شیعیان حسینی در روز عاشورا را به تصویر می کشد و تصویری که به نام جمهوری اسلامی برای آیندگان به یادگار خواهد ماند چه می توان کرد؟ به راستی که بر این ماتم باید گریست.

حوادث بازداشتگاهها و ماجرای کهریزک و خشونت به زنان و دستگیری های فله ای و دادگاههای فرمایشی و ارعاب تئوریزه شده کم بود که دست آقایان به خون مردم در روز عاشورای حسینی نیز آغشته شد. طنز ماجرا اما آنجاست که طلبکار هم می شوند. دست پیش می گیرند مبادا که پس بیافتند. شب عاشورا به حسینیه جماران یورش می برند و با این حال از شکسته شدن حرمت امام و عاشورا نیز سخن می گویند. با چاقو و قمه به جان مردم در تهران و مشهد می افتند و بعد حکم محاربه برای دیگران صادرمی کنند. مواجب بگیران را به جان مردم می اندازند و مردم را فریب خورده و مزدور اجنبی می خوانند. منتقدان خود را منافق می نامند و کسی را روانه زندان می کنند که پدرش شهید مظلوم آیت اله بهشتی، قربانی منافقین بوده است. او را بازداشت می کنند آن هم در دانشگاه و در سر کلاس درس. البته آقایان حرمتی نیز برای دانشجو و دانشگاه باقی نگداشته اند و دانشگاه را پادگان کرده اند. دیدیم که چگونه در شانزدهم آذر ماه به دانشگاه قشون کشی کردند و دانشجویان را روانه زندان ساختند.

مردم ایران چه شیعه و چه سنی همواره احترامی خاص برای اهل بیت و مراسم مذهبی در ایران قائل بوده و هستند. آنچنانکه مسیحیان نیز در عاشورای حسینی نذر و نیاز خود را ادا می کنند و بی حرمتی به عاشورا در مملکت ما امری بی سابقه بوده است. البته شکستن حرمت عاشورا اگر از کسی سرزده باشد نیز محکوم است و پرواضح است که ارتکاب چنین اتهامی باید در دادگاه صالح رسیدگی ومطابق قوانین کشور مرتکبین مجازات گردند اما آقایان به عینه حرمت عاشورا را شکسته اند و با این حال مردمی چنین نجیب را به شکستن حرمت عاشورا متهم می کنند؛ انگار ندیده اند که شهیدان ما در عاشورای امسال لباس سیاه بر تن داشتند. گناهی را با گناه دیگر می شویند و یک دروغ را با دروغ دیگر تکمیل می کنند. گویا برای هدفی مقدس می توان دروغ را بر دروغ انباشت. آقایان از اندیشه ماکیاولی تنها همان جمله را خوب آموخته اند که هدف وسیله را توجیه می کند. دروغ می گویند اما تا به کی؟

همه اینها را انجام می دهند و جالب است که آنقدر احساس ترس و تنهایی می کنند که علما و چهره ها را در تنگنا قرار می دهند تا بیایند و با مظالم شان همراه شوند. امامان جمعه را بسیج می کنند تا در حرکتی هماهنگ به میدان بیایند و منتقد معترض را محارب بخوانند و راه را برای یک سناریوی از پیش طراحی شده دیگر بگشایند. معنای همه چیز وارونه شده بود که محارب نیز بر آن افزوده شد. نمی دانستیم که طلب کردن رای خود و اعتراض به دزدی سیاسی نیز از نگاه آقایان مساوی با محاربه و مصداق مفسد فی الارض است. تقسیم مردم به شهروند درجه یک و دو و خس و خاشاک کم بود که مردم را بزغاله و گوساله نیز نامیدند. مرحبا به این جسارت و بی پروایی!

خدایا تو شاهد باش که برای چهار روز حکومت چه آبرویی از اسلام و انقلاب بردند و چه ارزان موجبات تنفر مردم از روحانیت را فراهم کردند. خدایا تو شاهد باش که چگونه یک جدال سیاسی را به یک جنگ مذهبی تبدیل کردند تا بتوانند به نام دین، حق خواهی سیاسی مردم را سرکوب کنند. کار ما بدانجا رسیده است که یک گروه سیاسی به نام جامعه مدرسین اطلاعیه می دهد و یک مرجع عالیقدر، آیت الله العظمی یوسف صانعی را از مرجعیت سلب می کند. جامعه مدرسین فعلی گویا تصور می کند از همان جایگاهی رفیعی برخوردار است که جامعه مدرسین پیش از انقلاب و در ابتدای انقلاب برخوردار بود. برخی از اعضای تازه به دوران رسیده جامعه مدرسين در غیاب اساتید گرانقدر بر اين خیال خام‌اند که یک مرجع را با یک اطلاعیه می توان از مرجعیت به در کرد. در حکومت اسلامی به مسجد و منزل و مدرسه عالم مجاهد آیت الله علی محمد دستغیب به خاطر اظهار نظری حمله ور میشوند و مردم را با توسل به زور از مسجد بیرون و خانه خدا را پلمپ می کنند. به نام مذهب، حکومت می کنند و با این حال چنین آبرو از مذهب می برند.

در این آشفته بازار اگر چهره ای همچون جناب آقای میرحسین موسوی نیز نجیبانه پیشنهادهایی را برای عبور از بحران پیشنهاد می کند پاسخ او هتاکی و توهین هایی است که از هر سو سرازیر می شود. گویی برخی از دست اندرکاران امور نه تنها تمایلی به آرامش ندارند که نان خود را در تنور بحران و آشوب و سرکوب می بینند و راه توفیق خود در قدرت را صرفا با وجود چنین شرایطی گشوده می یابند و بحران را با بحرانی دیگر پیوند می زنند. حال آنکه خروج از بحران در گرو اجرای کلیه اصول قانون اساسی است ؛ امری که شرط اساسی آن استقلال قوه قضائیه و اجتناب از سیاست در امر قضاوت است؛ همچنان که امام بزرگوار نیز فرمودند “قوه قضائیه قوه ای است مستقل و هیچ مقامی حق دخالت در آن را ندارد” و “قضات نیز نباید گوش به هیچ کس بدهند”. ما کجا و توصیه حضرت امام کجا!

آری، عده ای بر این گمان اند که با بستن تمام روزنه های اصلاح و دربند کردن تمام اصلاح طلبان، چراغ اطلاح طلبی خاموش خواهد شد و پرچم مبارزه با دروغ و فریب بر زمین خواهد افتاد. من اما شهادت می دهم که ارعابها و تهدیدهای روزافزون، نه تنها مرا در پیمودن مسیری که در پیش گرفته ام سست تر نکرده که راسخ تر کرده است و به واسطه ایمانی که به راه خویش دارم خود و فرزندانم را آماده هر گونه مصیبتی نیز ساخته ام. به نظر اینجانب خروج از بحران دامنگیر فعلی توجه به موارد ذیل خواهد بود:

۱- اعتراف و توبه ظالمان و بخشش مردم: آنانی که مسبب مظالم عاشورای حسینی و حوادث پس از انتخابات بوده اند باید توبه کنند نه آنهایی که برای احقاق رای خود شهید داده اند. آنهایی باید توبه کنند که چوب حراج بر ثروت ملی کشور زده اند و از کیسه مردم حاتم بخشی کرده اند و مردم را در فقر و تنگدستی رها کرده اند. آنهایی باید توبه کنند که افراد بی صلاحیت را تایید صلاحیت کردند و افراد واجد صلاحیت را رد و مردم را از حق انتخاب کردن محروم ساختن و برای تغییر رای مردم جواز صادر کردند و اعتراض مردم را با گلوله سرکوب نمودند. آنهایی باید توبه کنند که دانشجویان را از تحصیل محروم کردند و بی دانشان را بر صدر نشاندند. توبه ظالمان اولین راه بازگشت آرامش به کشور و تسکین دل های داغدیده است. مردم ایران اهل زیاده خواهی نیستند. توبه کنندگان را که به گناه خود اعتراف کنند خواهند بخشید اگرچه ظلم آنها را فراموش نخواهند کرد. نه کسی به دنبال انتقام است و نه انتقام گیری درمانی بر ظلمهای رفته بر مردم خواهد بود.

۲- انحرافی که از انقلاب ایران صورت گرفته باید اصلاح شود. انقلاب را بی شک صاحبان قدرت منحرف کرده اند و نمی توان بار این انحراف را بر دوش مردم گذاشت. اصلاح این انحراف نیز تنها در گرو اجرای قانون اساسی و کنوانسیون های بین المللی است که ما آنها را امضا کرده و به اجرای آنها متعهدیم. آزادی مطبوعات و به رسمیت شناختن فضای نقد و نقادی ، آزادی زندانیان سیاسی و حاکمیت حقوق ملت حرکت در مسیر اصلاحی است. نمی توان افراد را به صورت فله ای بازداشت و محاکمه کرد و بدون وکیل و هیات منصفه و به صورت غیرعلنی و در فضایی امنیتی و بدون رعایت اصول آیین دادرسی هر اتهامی را بر آنها بار کرد و با این حال دم از انقلاب و جمهوریت و اسلامیت نیز زد. انقلاب ما به انحراف رفته است و این انحراف تنها با به رسمیت شناختن آزادیهای مصرح در قانون اساسی اصلاح خواهد شد.

۳- پرهيز از خشونت : احیای آزادی ها و مبارزه با استبداد را تنها با ابزار اصلاحات می توان پیش برد. ما معتقد به اصل ولایت فقیه و جمهوری اسلامی متکی بر آرای 98 درصدی هستیم نه جمهوری اسلامی ای که ارزشی برای رای مردم قائل نیست. بر این اساس ما معتقد به اصلاحات و مبارزه غیر خشونت آمیز برای بازگرداندن قطار انقلاب به ریلی هستیم که از آن خارج شده است. برای پیش برد مبارزه ای مسالمت آمیز نباید به دامان خشونت افتاد. اگرچه من اطمینان دارم که برخی از دست اندرکاران امور از افزایش خشونت استقبال می کنند چه آنکه آنها تنها در فضایی آکنده از خشونت است که می توانند راه را برای سرکوب بگشایند. از اینرو پرهیز از خشونت اصلی اساسی در حق خواهی اصلاح طلبانه ما بوده است و خواهد بود.

۴- ریشه یابی و علت یابی حوادث اخیر: دستگاههای امنیتی بهتر است که به جای پروژه های نخ نما شده و اعتراف گیری های بی حاصل به دنبال ریشه یابی اتفاقات باشند؟ به فرض که مردم معترض رفتاری تندتر از انتظار نیز در روز عاشورا از خود نشان داده باشند باید به سراغ علت ها رفت نه نتیجه. کلام خداست که ” فریاد توام با تندی را دوست ندارد مگر آنکه فریاد مظلوم باشد”. اگر خشونتی از سوی برخی از مردم سرزده است باید دید که چه برخوردی با آن جمعیت میلیونی در بیست و پنجم خرداد که تنها شعارشان سکوت بود صورت گرفت که آنها چنین تغییر مشی داده اند؟ آیا اگر خشونتی از سوی برخی معترضین صورت گرفته باشد نتیجه خشونت برهنه و ظلمی نیست که بر آنها روا شده است؟ دستگاههای امنیتی به جای آنکه در توجیه حوادث و سناریوی ذهنی خود بر دایره بازداشت ها بیافزایند بهتر آن است که ریشه این مظالم و خشونت ها را شناسایی کنند؛ که از دیدگاه اینجانب ریشه این اتفاقات و مظالم و عصبانیت مردم نیز به انتخابات ریاست جمهوری ۸۴بر می گردد؛ انتخاباتی که نقطه آغازی در نادیده گرفتن رای و حق مردم بود.

۵- من مهدی کروبی آمادگی خود را برای مناظره با هر نماینده ای از سوی حکومت اعلام می کنم تا مشخص شود که این انقلاب را چه کسانی به انحراف بردند و مسئول مظالم رفته بر مردم چه افراد و گروه هایی هستند. ما را منافق و فتنه جوی و وابسته به دولتهای غاصب وسلطه جو خوانده اند. شیوه ما البته این نیست که مخالف خود را منافق و ضدانقلاب و برگشته از اسلام بخوانیم. اما تنها یک مناظره واقعی که مردم نظاره گر مستقیم آن باشند روشن خواهد ساخت چه کسی با حق است و چه کسی بر حق؛ چه کسانی از منافع ملي، عزت و سربلندی مردم بزرگ ایران و آرمان هاي امام فاصله گرفته و چه کسانی هنوز بر آن آرمان ها پایبند هستند. در این میان داوران اصلی مردم خواهند بود و چه داوری بهتر از مردم.

مهدی کروبی

۲۱ دی ماه ۱۳۸۸

پنجشنبه ۱۷ دی ۸۸ :: January 7, 2010

جایگاه اخلاقی خشونت در جنبش مسالمت آمیز

(نقل از روزآنلاين؛ آرش نراقی)
1. پرسش اصلی من در این نوشتار این است: آیا در یک جنبش مدنی مسالمت آمیز، مردمانی که قربانی خشونت و سرکوب هستند اخلاقاً مجازند که متقابلاً از خشونت به مثابه روشی برای تحقق اهداف جنبش خود بهره بجویند؟ 

در اینجا مقصود من از "خشونت" مجموعه رفتارهایی است که انسانها برای آسیب رساندن به انسانهای دیگر انجام می دهند.  این آسیبها غالباً از جنس آسیبهای فیزیکی است.  رفتارهای خشونت آمیز غالباً به ایجاد درد و جراحت جسمانی و حتّی مرگ طرف مقابل می انجامد و گاهی نیز به ویرانی اشیا و موجوداتی منجر می شود که برای طرف مقابل مهم و ارزشمند است.  در پاره ای موارد هم البته خشونت می تواند در شکل آسیبهای روانی آشکار شود.

2. در غالب موارد فرض بر آن است که خشونت از منظر اخلاقی امری ذاتاً نارواست، یعنی توسل به آن همیشه و تحت هر شرایطی اخلاقاً نادرست است.  قائلان به این رأی معمولاً برای مدعای خود چند دلیل مهم اقامه می کنند:

دلیل نخست آن است که خشونت همواره به نوعی آسیب جسمانی می انجامد، یا دست کم به قصد چنان آسیبی اعمال می شود و آسیب رساندن به دیگران و ایجاد درد و جراحت، به حکم اخلاق، کاری نارواست.

دلیل دوّم آن است که خشونت ورزی مایه نفی کرامت قربانی است.  کسی که به خشونت متوسل می شود، خرد و اختیار فرد قربانی را نادیده می گیرد، یعنی به جای آنکه او را از طریق اقناع عقلی به تغییر رفتارش برانگیزد، وی را به زور و برخلاف میل و داوری عقلی اش به تأمین مقاصد خویش وامی دارد.  به بیان دیگر، فرد خشونت ورز قربانی خود را به ابزاری صرف برای تأمین مقاصد خود بدل می کند، و به این ترتیب آن شخص را به مرتبه یک شئی تنزل می دهد.  این فرآیند از خودبیگانگی نافی کرامت انسانی فرد قربانی است، و بر این مبنا می توان خشونت را اخلاقاً عملی ناپسند بشمار آورد.

دلیل سوّم آن است که خشونت به خشونت بیشتر می انجامد.  خشونت حس نفرت و انتقام جویی را در قربانی برمی انگیزد، و او را همیشه مترصد می دارد که در فرصت مناسب آسیب متقابلی به حریف بزند، و این حمله تلافی جویانه به نوبه خود به آتش نفرت و انتقام جویی بیشتر دامن می زند؛ تداوم این رفتارها می تواند به آتش دامن گستری بدل شود که نهایتاً بنیان همبستگی اجتماعی را ویران کند.  

دلیل چهارم آن است که خشونت ورزی فاعل خشونت را رفته رفته سندگدل و از فضایل شریف انسانی تهی می کند.  انسانی که پیوسته و بی محابا خشونت می ورزد رفته رفته خوی و منشی خشن و عاری از انسانیت می یابد.  روانی که بی پروا و با اشتیاق خشونت می ورزد یا بیمار است یا خبیث.

دلیل پنجم آن است که خشونت، عملی ویرانگر است و اساساً اگر ویرانگر نباشد خشونت بشمار نمی رود.  اما با ویرانگری نمی توان به دستاوردهای انسانی و اجتماعی سازنده و ماندگاری رسید.  مهمترین پیامد ویرانگر خشونت در متن یک جنبش مدنی آن است که فضای گفت و گو را در عرصه عمومی  مسدود می کند، و انسداد گفت و گو در عرصه عمومی در واقع به معنای پایان سیاست و ویرانی بنیان قدرت جامعه مدنی است.  جامعه مدنی از شهروندانی تشکیل می شود که با همکاری یکدیگر برای تحقق اهدافی مشترک در زندگی جمعی شان می کوشند.  اما همکاری متقابل در گرو فهم متقابل شهروندان از یکدیگر است.  قدرت جامعه مدنی ناشی از زور نیست ناشی از قابلیت گفت و گوست.  اما خشونت نقطه پایان گفت و گوست، و بنابراین اعمال گسترده و مستمر خشونت مستقیماً بنیان قدرت جامعه مدنی را ویران می کند. از این رو، به کارگیری خشونت برای تحقق اهداف مدنی از همان آغاز اقدامی عقیم و ناکارآمد به نظر می رسد.

3. اما آیا برمبنای این دلایل باید نتیجه بگیریم که خشونت همیشه و تحت هر شرایطی اخلاقاً نارواست؟ 

دلایل فوق در مجموع معقول و پذیرفتنی است، اما به نظر نمی رسد که بر مبنای آن دلایل بتوان به این نتیجه رسید که خشونت همیشه و تحت هر شرایطی اخلاقاً نارواست.  برای مثال، وقتی گروهی تبهکار جمعی بیگناه را به گروگان می گیرند و نیروهای پلیس برای نجات جان گروگانها به خشونت متوسل می شوند، البته گروگانگیرها از حیث جسمی آسیب می بینند.  اما این خشونت و آسیبهای ناشی از آن را نمی توان از منظر اخلاقی ناروا انگاشت.  حتّی در این شرایط، به کارگیری خشونت را نمی توان نافی کرامت انسانی گروگانگیران پنداشت.  گروگانگیران با اقدام خود کرامت انسانی گروگانهای خود را یکسره نادیده گرفته و از اینرو خود را از حقّ مصونیت از خشونت محروم ساخته اند.  در اینجا این گروگانگیران هستند که با اقدام خود کرامت انسانی خویش را زیر پا نهاده اند، نه نیروهای پلیسی که برای نجات جان گروگانگیرها لاجرم به خشونت متوسل شده اند.  از سوی دیگر، این ادعا هم که خشونت به خشونت بیشتر می انجامد لزوماً و همیشه صادق نیست.  برای مثال خشونتی که در جنگهای داخلی آمریکا برای لغو نظام برده داری در ایالتهای جنوبی ورزیده شد، نه تنها به خشونتهای بیشتر نینجامید بلکه از بروز خشونتهای شدیدتر در آینده آن کشور پیشگیری کرد. لذا به نظر می رسد که در پاره ای شرایط، اعمال خشونت تنها راه مهار خشونتهای بیشتر باشد.  همچنین اگرچه خشونت کور، خصوصاً وقتی که مستمراً و بدون تمایز ورزیده می شود، می تواند روح فاعل خشونت را از صفات شریف انسانی بپیراید، اما در پاره ای موارد که خشونت تنها راه پیشگیری از خشونتهای بیشتر و فجایع بزرگتر است، نظارت منفعلانه هم می تواند به نوع دیگری، شخصیت شاهدان بی تفاوت را به رذایل اخلاقی بیالاید.  سرانجام آنکه، این سخن درستی است که خشونت به معنای پایان گفت و گوست و استفاده گسترده و مستمر از خشونت، بنیانهای جامعه مدنی را تهدید می کند و مانع از تحقق آرمانهای مدنی می شود، اما در پاره ای موارد، مثلاً وقتی که بنیانها و ارزشهای محوری جامعه مدنی مورد تهدید جدّی قرار می گیرد، به کارگیری خشونت، گاه تنها راه باقی مانده برای دفاع از آن بنیانها و ارزشهاست.

به گمان من، بر مبنای دلایلی که در تقبیح خشونت اقامه شده است، می توان با اطمینان کافی ادعا کرد که خشونت هیچگاه اخلاقاً "خوب" نیست، اما تحت شرایط معینی می تواند اقدامی اخلاقاً "درست" تلقی شود.  این ادعا مبتنی بر این باور است که هر عمل اخلاقاً درستی لزوما از منظر اخلاقی خوب نیست.  خوبست که برای روشن شدن تمایز میان فعل "خلاقاً خوب" و فعل "اخلاقاً درست" مثالی بزنم:  فرض کنید خانم شیرین عبادی برای پاره ای فعالیتهای بشردوستانه (مثلاً حمایت از واکسیناسیون کودکان) به مناطق کوهستانی شمال افغانستان می رود،  اما یکباره خود را در محاصره نیروهای طالبان می یابد.  آنها او را بازداشت می کنند و به روستایی دور دست می برند.  وقتی که خانم عبادی به روستا وارد می شود، بیست نفر روستایی را می بیند که ترسان و گریان در کنار دیواری به صف کشیده شده اند.  فرض کنید که او به نحوی درمی یابد که این روستائیان افرادی بی گناه هستند که به نحو کاملاً تصادفی از میان جمعیت انتخاب شده اند و بناست در برابر چشم دیگران تیرباران شوند تا به این ترتیب از مردم منطقه زهر چشم گرفته شود. رهبر آن گروه نظامی به محض آنکه خانم عبادی را می بیند او را بازمی شناسد و به احترام فعالیتهای بشردوستانه اش به او پیشنهاد می دهد که اگر یک نفر از آن افراد بی گناه را به دست خود بکشد، او نوزده نفر باقی مانده را رها خواهد کرد، اما اگر از این کار سرباز بزند او همه آن بیست نفر را خواهد کشت.  فرض کنید که در این شرایط هیچ راه دیگری برای نجات آن افراد بیگناه وجود ندارد، و در عین حال، خانم عبادی بنابه دلایلی کاملاً اطمینان دارد که آن مرد به آنچه می گوید عمل خواهد کرد.  از نظر بسیاری افراد، در این شرایط، با ملاحظه جمیع جوانب، خانم عبادی باید برغم میل باطنی خود یکی از آن افراد بیگناه را بکشد تا جان نوزده نفر دیگر را نجات دهد.  کسانی که چنان باوری دارند در واقع ادعا می کنند که در آن شرایط کشتن یک فرد بیگناه اخلاقاً کاری "درست" است، یعنی تصمیمی است که باید با ملاحظه جمیع جوانب عملی شود،  اما بعید است که هیچ یک از آن افراد معتقد باشد که قتل یک انسان بیگناه واقعه ای اخلاقاً «خوب» است.  در پاره ای شرایط، فرد ناگزیر است که از میان دو شرّ آن را برگزیند که کمتر شرورانه است.  در این شرایط، ارتکاب آن شرّ، با ملاحظه جمیع جوانب، تصمیمی اخلاقاً درست است، اما این امر لزوماً بدی آن فعل را به نیکی بدل نمی کند.

بر این مبنا پیشنهاد من آن است که خشونت همواره و تحت هر شرایطی واقعه ای اخلاقاً نامطلوب یا بد است، اما تحت شرایط معینی ممکن است که توسل به آن اخلاقاً کار درستی باشد.  این مدعا سه مدلول مهّم دارد:

نخست آنکه، در مقام عمل قاعده اخلاقی راهنما این است: توسل به خشونت نادرست است مگر آنکه خلاف آن ثابت شود. به بیان دیگر، به عنوان یک قاعده کلّی، پرهیز از خشونت دلیل نمی خواهد، اما توسل به خشونت محتاج دلیل است.

دوّم آنکه، بر مبنای قاعده اخلاقی فوق، باید خشونت را بر دو نوع تقسیم کرد: خشونت اخلاقاً موّجه و خشونت اخلاقاً ناموّجه.  خشونت را باید همیشه اخلاقاً ناموّجه فرض کرد مگر آنکه دلایل اخلاقاً قانع کننده ای برای تجویز آن در یک مورد خاص و معین اقامه شود.  اگر بتوان در یک مورد خاص دلیل اخلاقاً قانع کننده ای برای اعمال خشونت اقامه کرد، در آن صورت توسل به خشونت در آن مورد خاص مصداق "خشونت موّجه" خواهد بود. 

سوّم آنکه، برمبنای تفکیک فوق می توان ادعا کرد که خشونت فقط در موارد معین و خاص و به شرط آنکه توجیه اخلاقاً معتبری برای آن وجود داشته باشد، مجاز خواهد بود.  تشخیص آنکه خشونت موّجه است یا ناموّجه کاملاً تابع شرایط خاصی است که کنشگران اجتماعی در آن قرار گرفته اند، و با تغییر آن شرایط جواز اعمال خشونت باطل می شود، مگر آنکه شرایط تازه نیز به نوبه خود به نحو قانع کننده ای ضرورت استفاده از خشونت را توجیه کند.

به نظر می رسد مهمترین دلیلی که به اعتبار آن می توان به کارگیری خشونت را در یک مورد معین و خاص مجاز تلقی کرد نوعی دلیل فایده گرایانه باشد: اگر معلوم شود که در فلان شرایط خاص توسل به خشونت می تواند از بروز خشونتهای بیشتر و شدیدتر پیشگیری کند- مشروط بر آنکه خطر خشونتهای آینده به حدّ کافی نزدیک، واقعی و شدید باشد- در آن صورت می توان ادعا کرد که بنیانی اخلاقی برای توسل به خشونت در آن مورد خاص و معین فراهم آمده و استفاده از خشونت در آن مورد خاص و معین، اخلاقاً مجاز (و نه لزوماً واجب) است.

بر این مبنا جنبش مدنی مسالمت آمیز را باید جنبشی دانست که از به کارگیری "خشونت اخلاقاً ناموّجه" پرهیز می کند. به بیان دقیقتر، جنبش مدنی مسالمت آمیز جنبشی است که هموار خشونت را اخلاقاً "بد" تلقی می کند، و برای تحقق اهداف و آرمانهایش پیش و بیش از هرچیز از شیوه های غیرخشونت آمیز بهره می جوید.  اما در شرایطی که شیوه های غیرخشونت آمیز، کارآمدی خود را از کف می دهد و تنها راه پیشگیری از خشونتهای بیشتر و شدیدتر، توسل به حدّی از خشونت اخلاقاً موّجه است، در آن صورت توسل به خشونت اخلاقاً موّجه با خصلت مسالمت آمیز بودن آن جنبش ناسازگار نخواهد بود. 

بنابراین، یک جنبش مدنی را در صورتی می توان "مسالمت آمیز" دانست که برای تحقق اهداف و آرمانهایش به ترتیب از شیوه های زیر بهره بجوید:

در گام نخست شیوه های "غیرخشونت آمیز اقناعی" را به کار گیرد.  در اینجا کنشگران مدنی می کوشند از طریق سخن، یعنی استدلال و گفت و شنود، همدلانه به حریف خود نشان دهند که اقدامات او نارواست، و از این راه او را از انجام اقدامات شرارت آمیز بازدارند.

اگر شیوه نخست بی نتیجه ماند، در گام دوّم کنشگران مدنی باید از شیوه های "غیرخشونت آمیز اجباری" بهره بجویند.  در اینجا کنشگران برای پیشبرد اهداف جنبش حریف خود را تحت نوعی فشار غیرخشونت آمیز قرار می دهند.  برای مثال، اقداماتی مانند راهپیمایی های آرام، اعتصابات سراسری، یا سایر اقدامات اعتراضی مدنی را سامان می دهند. نافرمانی مدنی مصداق بارز استفاده از شیوه های غیرخشونت آمیز اجباری است.

اما اگر شیوه دوّم هم به بن بست انجامید، در آن صورت در گام سوّم توسل به «خشونت اخلاقاً مجاز» می تواند در شرایط خاص و معین در دستور کار قرار گیرد. 

4. اما مفهوم "خشونت اخلاقاً مجاز" محتاج توضیح بیشتری است.  تحت چه شرایطی به کارگیری خشونت مصداق خشونت اخلاقاً مجاز است؟  در حدّی که من درمی یابم، خشونت در صورتی اخلاقاً مجاز است که دست کم سه شرط زیر را برآورده کند:

شرط نخست آنکه، کنشگران مدنی پیشتر به جدّ و صادقانه شیوه های غیرخشونت آمیز اقناعی و اجباری را آزموده باشند اما تمام آن تلاشها یکسره بی نتیجه مانده باشد.

شرط دوّم آن است که هدف از به کارگیری خشونت باید عادلانه و اخلاقاً دفاع پذیر باشد.  یکی از مهمترین پیامدهای این شرط آن است که خشونت دوای آخر برای زخمهای مهلک است و نمی توان از آن به عنوان مرهمی برای جبران ناهنجاری های متعارف بهره جست.  به بیان دیگر، حتّی اگر فرض کنیم که شیوه های غیرخشونت آمیز اقناعی و اجباری به نتیجه نرسیده است، بهره گیری از خشونت تنها برای اهدافی که برای شهروندان به قدرکافی مهم و اساسی است، می تواند مجاز باشد. 

شرط سوّم آن است که نحوه به کارگیری خشونت هم باید عادلانه و اخلاقاً دفاع پذیر باشد.  به بیان دیگر، کنشگران مدنی، حتّی اگر در راه اهدافی عادلانه و بسیار مهم می کوشند، حقّ ندارند که برای تحقق آن اهداف به هرنوع خشونتی متوسل شوند.  خشونت اخلاقاً مجاز باید به قیودی مقیّد باشد.

اما در اینجا دو پرسش مهم مطرح می شود:

پرسش نخست ناظر به شرط دوّم است: کدام اهداف است که می تواند، در غیاب هر شیوه غیرخشونت آمیز کارآمد، به کارگیری خشونت را موّجه سازد؟

پرسش دوّم ناظر به شرط سوّم است: خشونت اخلاقاً مجاز باید به چه قیودی مقیّد باشد؟

در پاسخ به پرسش اوّل، به نظر می رسد مهمترین هدفی که می تواند در غیاب هرگونه شیوه غیرخشونت آمیز مؤثر به کارگیری خشونت را اخلاقاً موّجه سازد، دفاع از خود است: اگر فرد الف به فرد بيگناه ب حمله کند تا او را مورد خشونت جدّی قرار دهد، و ب براي دفع آن خطر هيچ راهي نداشته باشد جز آنکه در برابر الف به خشونت متقابل متوسل شود، در آن صورت ب اخلاقاً مجاز  است که در برابر الف به خشونت متقابل متوسل شود.  البته تحت این شرایط فرد قربانی می تواند از حقّ دفاع از خود صرفنظر کند، اما اگر از آن حق بهره جست، از منظر اخلاقی کار ناروایی انجام نداده است.   اما در اینجا اصل دفاع از خود را می توان به دو نحو متفاوت اما مرتبط فهمید:

تفسیر نخست را می توان تفسیر مضیّق از اصل دفاع از خود دانست.  مطابق این تفسیر، خشونت عمدتاً مستقیم و عریان است، و قربانی در واقع ناگزیر است برای دفاع از کرامت جسمانی خود به خشونت متقابل متوسل شود.  در اینجا منظور از "خود" بیشتر حریم جسمانی فرد است.  مبنای توجیه استفاده از خشونت در اینجا این است : فردی که به خشونت ناموّجه و بی رحمانه متوسل می شود "حق مصونیت در مقابل خشونت" را از کف می دهد، و بنابراین تعرّض متقابل به او اخلاقاً مجاز خواهد بود. برای مثال، وقتی که افرادی بی رحمانه به راهپیمایی آرام کنشگران مدنی حمله می کنند و کنشگران هیچ راهی برای دفاع از جان خود ندارند جز آنکه به خشونت متقابل متوسل شوند و برای مثال، آن افراد سرکوبگر را خلع سلاح نمایند، در آن صورت اقدام ایشان مصداق دفاع از خود، مطابق تفسیر مضیّق، خواهد بود. در این شرایط افراد سرکوبگر پیشتر حقّ مصونیت از خشونت را از کف داده اند. 

تفسیر دوّم را می توان تفسیر موسع از اصل دفاع از خود دانست.  در اینجا، مقصود از "خود" صرفاً حریم جسمانی فرد نیست، بلکه مجموعه حقوق اساسی فرد را نیز که ضامن کرامت انسانی اوست دربرمی گیرد.  در اینجا، خشونت به معنای نقض گسترده و نظام یافته حقوق اساسی شهروندان است.  تفسیر موسع عمدتاً در مواردی مصداق دارد که دولت یا نیروهای تحت حمایت آن حقوق اساسی شهروندان را به نحو گسترده و سیستماتیک نقض می کنند، و به منطق گفت و گو در عرصه عمومی پایبند نمی مانند، و شهروندان برای شنیده شدن و دفاع از حقوق اساسی خود هیچ راهی جز توسل به خشونت متقابل می یابند.  مبنای توجیه به کارگیری خشونت را در اینجا  می توانیم در قالب استدلال زیر صورتبندی کنیم:

(۱) دولت مشروع دولتی است که حقوق اساسی شهروندان خود را پاس می دارد، و به منطق گفت و گو در عرصه عمومی پایبند است. بنابراین، دولتی که به نحو گسترده و سیستماتیک حقوق اساسی شهروندان خود را نقض می کند، و به منطق گفت و گو در عرصه عمومی پایبند نیست، مشروعیت خود را از کف می دهد.

(۲) حق انحصاری اعمال خشونت منحصر به دولت مشروع است.  دولت مشروع تنها مرجعی است که حق دارد برای حفظ بنیانها و چارچوبهای همکاری متقابل در متن جامعه مدنی، از جمله حقوق اساسی شهروندان و نیز منطق گفت و گو در عرصه عمومی، در صورت لزوم از روشهای خشونت آمیز بهره بجوید.

بنابراین،

(3) دولت نامشروع، یعنی دولتی که به نحو گسترده و سیستماتیک حقوق اساسی شهروندان خود را نقض می کند و به منطق گفت و گو در عرصه عمومی پایبند نیست حق انحصاری استفاده از خشونت را از کف می دهد.

بنابراین، شهروندان و کنشگران مدنی اخلاقاً مجازند در مقابل دولت نامشروعی که دست به خشونت می زند، در صورت لزوم، به خشونت متقابل متوسل شوند، چرا که دولت نامشروع حق مصونیت از خشونت و نیز حق انحصاری استفاده از خشونت را پیشاپیش از کف داده است.

اما خشونت اخلاقاً موّجه باید به چه قیودی مقیّد باشد؟  کنشگران مدنی همواره باید به یاد داشته باشند که از منظر اخلاقی اهداف عادلانه ایشان را مجاز نمی دارد که در مقابل نیروهای سرکوبگر به هر وسیله خشونت آمیزی توسل جویند. خشونت ولو در راه تحقق اهداف والا شیوه ای اخلاقاً "بد" است، و به کارگیری آن فقط در صورتی از منظر اخلاقی درست است که دست کم به سه اصل مهّم مقیّد باشد:

اصل نخست را می توان "اصل تأثیر" نامید.  مطابق این اصل، به کارگیری خشونت در غالب موارد فقط در صورتی مجاز است که به نحو معقولی بتوان به ثمربخشی آن اطمینان نسبی داشت.  خشونت اخلاقاً موّجه خشونتی سنجیده، از سر آگاهی و مسؤولانه است، و بنابراین، لازمه کاربرد مدنی آن این است که کنشگران به نحو معقولی معتقد باشند که با توسل به آن می توانند طرف مقابل را دوباره بر سر میز مذاکره بنشانند و به منطق گفت و گو ملزم سازند، یا او را از اقدامات خشونت آمیز شدیدتر و بیشتر بازدارند. دشوار بتوان خشونتی را که صرفاً  از سر استیصال، یا برای تشفی خشم، یا ابراز نفرت ورزیده می شود اقدامی اخلاقاً روا دانست. 

اصل دوّم را می توان "اصل تمایز" نامید.  مطابق این اصل، خشونت مدنی هرگز کور نیست.  یعنی کنشگران مدنی باید در مقام به کارگیری خشونت اخلاقاً موّجه از شیوه هایی بهره بجویند که حتّی المقدور به انسانهای بیگناه، و نیز سرمایه های ملّی آسیب نرساند.  کنشگران مدنی در مقام به کارگیری خشونت اخلاقاً موّجه خصوصاً باید بتوانند تا حدّ امکان میان نیروهای سرکوبگر و ناظران بی طرف، و نیز نیروهای سرکوبگری که فعالانه و بی رحمانه شهروندان را سرکوب می کنند و نیروهای رسمی ای که در حدّ توان می کوشند از خشونت بی رحمانه نسبت به شهروندان بپرهیزند، تمایز بنهند.

اصل سوّم را می توان "اصل تناسب" نامید.  میزان خشونت مدنی باید متناسب با شدّت و اهمیّت خطری باشد که کنشگران مدنی را تهدید می کند.  خشونت مدنی هرگز نباید از آن حدّاقلی که برای پیشبرد اهداف مدنی ضروری است فراتر برود.  برای مثال، اگر می توان سربازی را که به روی مردم آتش می گشاید بدون کمترین آسیب جسمانی خلع سلاح و بی اثر کرد، هرگز نباید جان آن سرباز را در معرض مخاطره قرار داد. 

5. البته به کارگیری خشونت در متن یک جنبش مدنی مسالمت آمیز کاری خطیر و خطرخیز است.  خشونت، ولو اخلاقاً موّجه، زبانه ای است که در میانه جنگل افروخته می شود، و اگر در به کارگیری آن دقت و وسواس کافی به کار نرود می تواند بسیار ویرانگر از کار در آید.  از همین روست که رهبران جنبش های مدنی مسالمت آمیز باید فعالانه و واقع بینانه نحوه به کارگیری خشونت را در متن جنبش مدیریت کنند.  این رهبران نباید امکان به کارگیری خشونت موّجه را به عنوان یکی از ابزارهای اخلاقاً مجاز در متن یک جنبش مسالمت آمیز نادیده بگیرند.  نادیده گرفتن این امکان وقوع خشونت را منتفی نمی کند، صرفاً وقوع آن را کور و لگام گسیخته می نماید.  بنابراین، کسانی که بر خصلت مسالمت آمیز جنبش مدنی تأکید می ورزند نباید از موضع نفی مطلق خشونت سخن بگویند.  نفی مطلق خشونت گاه زمینه ساز بروز خشونتهای شنیع ترمی شود.  رهبران و کنشگران مدنی باید به کارگیری خشونتهای اخلاقاً ناموّجه را قاطعانه محکوم کنند، و بر تقدم شیوه های غیرخشونت آمیز تأکید بورزند، اما باید واقع بینانه امکان خشونتهای اخلاقاً موّجه را نیز به رسمیت بشناسند، و به جای نفی آن در مدیریت آن بکوشند.

بيانيه‌ی هفدهم و ملاک‌های ارزيابی کنش‌های گفتاریِ مرکزيتِ نمادينِ یک جنبشِ نوينِ اجتماعی

(نقل از درنگاه)
بيانيه‌ی هفدهم آقای مير‌حسين موسوی وا‌کنش‌های متفاوتی بر‌انگيخته است. برخی با بر‌جسته يافتن مدلول ضمنی اولين پيشنهاد بيانيه استدلال می‌کنند که پيام اصلی اين بيانيه به رسميت شناختن دولت احمدی و معجزه‌ی سلطانی است و اين را نشانی می يابند از سازشکارانه بودن آن و تنازل از ابتدايی‌ترين خواست يا دغدغه‌ی جنبش. برخی از قضا برای سازشکاری آن هورا می‌کشند. برخی ديگر استدلال می کنند که مهمترين بخش اين بيانيه همان پيشنهادهای پنجگانه‌ی آن است که همگی غيرقابل اجرا هستند و لذا نکات خوب اين بيانيه تکراری است و نکته‌ی تازه‌ی آن هم غيرعملی است. در برابر برخی ديگر آن را نشانی از بازی‌گردانی زيرکانه‌ی او می‌بينند و به روش‌های مختلف استدلال می‌کنند که با اين بيانيه اکنون ديگر توپ به زمين حريف رفته است و او نمی تواند ادعا کند چاره‌ای جز سر‌کوب و قلع و قمع معترضان و رهبران ايشان به هر قيمت نداشته است. اين از نظر اين گروه اخير يعنی تبديل اين بازی به يک بازی برد-برد و اين را نشانه‌ی خوبی برای توفيق رهبرانه‌ی آقای موسوی می‌گيرند در ارائه‌ی يک راه حل خوب سياسي. برخی ديگر هم اين بيانيه را خصوصاً به خاطر روح اخلاقی آن می ستايند و آن را نشانه‌ی سلامت نفس جنبش و رهبران آن می‌گيرند.
به نظر می‌رسد هر نوع داوری درباره‌ی اين بيانيه نهايتاً نيازمند ارجاع به ملاک‌هايی است که بر اساس آنها اين قبيل کنش‌های سياسی را می‌توان ارزيابی کرد. در غير اين صورت، بحث در باره‌ی اين بيانيه به جدالی بدل می‌شود ميان ترجيحات ذوقی و پسند‌های شخصی که هر حسنی داشته باشد از هنر ایجاد تفاهم مبتنی بر دليل عاری است، هم راهنمای عمل نتواند بود هم به تصحيح خطايی يا تثبيت صوابی منجر نتواند شد. اين ملاک‌ها عام و جهان‌شمول نيستند، اما هر يک از اطراف بحث نخست بايد هرچند به اجمال اعلام کند که به نظر او ملاک‌های ارزيابی يک کنش سياسی معين در شرايط و موقعيت عمل مورد بحث چيست. به نظر من با پنج ملاک زير می‌توان به ارزيابی اين بيانيه و نيز داوری‌هايی که در باره‌ی آن شده است نشست. اين ملاک‌ها، اولاً برای ارزيابی کنش‌های کلامی مرکزيت نمادين يک جنبش نوين سياسي-اجتماعی مانند جنبش سبز پيشنهاد می‌شود (نه فی‌المثل کنش‌های غيرکلامی رهبر يا رهبران جنبش‌های کلاسيک يا انقلاب‌ها، يا نه رفتار‌های غير‌کلامی يا نمادين)؛ ثانياً، اصلی اند و ملاک‌های ديگر يا از آنها مشتق می‌شوند و آنها را تدقيق می‌کنند و توضيح می‌دهند، يا به شرط هماهنگی با آنها در ذيل آنها قرار می‌گيرند و آنها را تکميل می‌کنند. در ذيل هر ملاک نشان خواهم داد که اين بيانيه را با در ميان آوردن آن ملاک چگونه می‌توان ارزيابی کرد.
(۱) تعيين مختصات محل صدور پيام: پيام بايد از جايگاهِ (بخشی از) مرکزيت نمادين جنبش سياسی اجتماعی صادر شده باشد نه، با برآوردی اشتباه، از موضع رهبری يک انقلاب يا جنبش کلاسيک. يعنی برآوردی باشد هماهنگ‌کننده و رو به پيش و نيز سخن‌گويانه از قدر متوسط خواست‌های سطوح گوناگون جنبش نه بسی فراتر و نه چندان فروتر از انتظارات قدر متوسط جنبش. با توجه با اين ملاک روشن می‌شود که مرکزيت نمادين يک جنبش در موقعيتی نيست که بيانيه‌ی او مانند پيش‌نهاد يا پيش نويس يک قرار‌داد يا توافق‌نامه ارزيابی شود. نا‌ديده‌گرفتن اين ملاک خاستگاه همان اشتباهی است که برخی منتقدان بيانيه مرتکب می‌شوند و اولين پيشنهاد بيانيه‌ی هفدهم را نشانه‌ی تنزل از ابتدايی‌ترين خواست‌های جنبش می‌گيرند يا پيش‌نهاد‌ها را کم ارزش يا غير قابل اجرا می‌دانند. يا اشکال می‌گيرند که چرا در بيانيه آمده است که مذاکره و داد و ستد لازم نيست، چرا که مذاکره و داد و ستد شرط بازی سياسی است. درآغاز اين بيانيه به روشنی آمده است که شبکه‌ی مردمی بدنه‌ی جنبش در تنظيم رفتار‌های خود منتظر دعوت اين و آن نمی‌ماند و حضور مردمی روز عاشورا در غياب دعوت و پيامی از سوی مرکزيت نمادين جنبش نشانی از آن گرفته می‌شود که نسبت ميان اين مرکزيت با بدنه‌ی مردمی جنبش نسبت رهبري-پيروی نيست. به همين طريق معلوم می‌شود چرا از نظر نويسنده‌ی بيانيه مذاکره و داد و ستد هم ممکن نيست و اين هيچ منافاتی هم با جدی گرفتن جنبش به‌مثابه‌ی يک کنش سياسی ندارد. اساساً کسی در اين جنبش حق خاصی برای مذاکره و امضای قرار‌داد از سوی جنبش را ندارد.
(۲) افق‌گشايي: پيام بايد افق گشايیِ منعطف و گشوده ای باشد برای هماهنگ ساختن پويش‌های فعلی به سوی برداشتن گام بعدی جنبش. افق‌گشايی وقتی توفيق می يابد که هم به بدنه‌ی مردمی و همراهان جنبش اميد دهد که جنبش رو به پيش دارد و هم عزم نيروی سرکوب را برای مقاومت در برابر جنبش و اعمال خشونت بشکند، هم تمهيدی اخلاقی باشد برای پويش‌های آتی جنبش. با اين ملاک روشن می‌شود که ارائه‌ی اين پيشنهاد‌های پنج‌گانه در زمينه‌ی اين پيام چگونه در آن واحد هر سه کار‌کرد را ايفا می‌کند. از سويی در طليعه‌ی پيام به قدرت شبکه‌ی اجتماعی پيش‌برنده‌ی جنبش و پويش‌های آن اشاره می‌شود و با لحنی تشويق آميز هنگام اشاره به حضور مردم در روز عاشورا گويی به مردم توصيه می‌شود که شما به پويش‌های خود ادامه دهيد و همان طور که تا به حال منتظر نمانده‌ايد باز هم منتظر دعوت و پيام کسی برای حضور خيابانی نمانيد، ولی بدانيد که خواست‌های قابل دست‌رس و عينی ما اکنون قابل طرح شده اند و بر فهرست آنها هم می‌توان افزود؛ و از سوی ديگر، دستگاه پر هزينه و اکنون به مرور مردد شده‌ی سرکوب را هدف می‌گيرد که رهبران شما راه‌های مؤثرتر و آبرومندانه‌تری هم برای رهايی از بحران دارند،‌ و ديگر حجتی نمانده است که جنايات شما را موجه کند.
در اين بيانيه افق پيش روی نيروی سرکوب هم روشن می‌شود. از سويی لزوم مسؤول دانستن دولت حاکم به اين معنا ست که اين همه جنايت و خرابی و فساد که در سرکوبی جنبش به بار آمده است و هم اين همه نا‌ کار آمدی و فاجعه در اداره‌ی کشور مسؤوليت‌اش بر عهده‌ی يک بدنه‌ی دوگانه است. دولت احمدی‌نژاد که به پشتيبانی غير‌قانونی و بی‌دريغ رهبر حاکمان سياسی ايران مستظهر است. اين نقدی نا‌رسا و نا معتبر است که مسؤول دانستن ايشان به معنای به رسميت شناختن ايشان است. مطابق قوانين حقوق بين الملل حتی مسؤوليت دولت اشغال‌گر خارجی نسبت به امور سرزمين‌های اشغالی هم به رسميت شناخته شده است، چه رسد به مسؤوليت دولتی نا‌مشروع در قبال اعمال‌اش در سر‌زمين خود. اين غير از مشروعيت دادن به اشغال يا غصب است. اين بيانيه مشروعيت کسی يا چيزی را اذعان نمی کند، بلکه دارد يادآوری می کند که اين همه بی‌رسمی‌ها و جنايت‌ها مسؤولانی دارد که بايد مؤاخذه شوند. حال اگر حمايت مقامات عالی مانع اجرای مکانيسم های قانونی مؤاخذه‌ی اين مسؤولان شده‌باشد يا بشود، آن مقامات عالی هم در اين مسؤوليت شريک و قابل مؤاخذه اند. آقای مير‌حسين موسوی دارد سر‌فصل مهمی می‌گشايد در اجرای «عدالتِ دوره‌ی گذار» (transitional justice) که هر‌چند محل بحث آن اينجا نيست اما مخاطبان اصلی پيام آن را بی شرح و تفصيل هم تا کنون بايد در‌يافته باشند.
به‌ علاوه، ‌در کنار تثبيت اين نکته که غاصب و نامشروع بودن اين دولت نافی مسؤوليت آن در قبال ناکامی‌هايش در اداره‌ی کشور و جناياتی که عليه مردم مرتکب شده نيست، بيانيه به روشنی تأکيد می‌کند که حريف هم بايد موجوديت جنبش و هم بحرانی بودن وضعيت کشور را بپذيرد تا بتواند از راه حل های پيشنهادی اين بيانيه و امثال آن برخورد.   
(۳) تصحيح کنندگی: پيام بايد منعکس کننده و يادآور مزيت‌های جنبش و مرکزيت نمادين آن باشد تا فی‌المثل اگر کناکنش‌های ميان بدنه‌ی شبکه‌ی مردمی جنبش با عوامل دستگاه سر‌کوب و بازدارنده‌ی جنبش آن را در پاره‌ای موارد در موقعيت انفعال قرار داده است، اين بدنه‌ی مردمی بتواند رفتار‌های واکنشی خود را در‌برابر حريف که سبب شده گاهی بدنه‌ی مردمی جنبش آينه‌وار اشتباهات حريف را تکرار کند، حذف، تصحيح يا ترميم کند. در اين پيام به روشنی امتيازات اين جنبش و چارچوب‌های رفتاری چنبش باز مرور می‌شود: نجابت و صبوری، اصلاح‌طلبی، تعهد به قانون اساسی، عدم خشونت، احترام به ارزش‌های دينی عموم مردم، و حتی شفقت‌ورزی مردم نسبت به عوامل سرکوب.
(۴) تشويق‌گری: يعنی مخاطب يا مخاطبان پيام درون جنبش يا بيرون آن (اعم از اجزای حکومتی که در برابر جنبش است يا ناظران مردد جنبش در صحنه‌ی عمل يا ناظران نگران جنبش و کنشگران محيطي) هر يک از جايگاه خود اشاره‌ای در پيام بيابد که به همراهی با آن به‌تناسب يا دلگرم‌تر شود يا تشويق شود يا انگيزه‌ای بيابد تا به سوی آن عطف عنان کند. ارائه‌ی اين پيش‌نهاد‌های پنج‌گانه بخش‌های متعادل‌تر حاکميت و نيروی سر‌کوب را به باز‌انديشی سياست‌های خود تشويق می‌کند؛ تحليل بيانيه از حضور مردم در روز عاشورا و حوادث آن روز تشويق‌ بليغی است که مردم را به حضور بيشتر می‌خواند؛ و مجموعه‌ی پيام به خاطر لحن و روی‌کرد سياست‌ورزانه،‌اخلاقی و عاقلانه‌ی آن ناظران مردد يا نگران و کنشگران محيطی را به جدی‌تر گرفتن جنبش و همراهی با آن تشويق می‌کند.                       
(۵) بيانيه به‌مثابه‌ی رسانه: در دو وضعيت اين ملاک بسيار اهميت می يابد. يکی وقتی که ظن قوی می رود که رهبران سرکوب جنبش در خلأ اطلاعاتی يا در گرداب اطلاعات هدايت‌شده‌ی بخش‌های راديکال‌تر نيروی سرکوب افتاده‌اند، به شکلی که ممکن است با تصميمات خود هزينه‌های تداوم جنبش را بسيار بالا ببرند؛ و ديگری هنگامی که دامنه‌ی تحليل‌ها در درون شبکه‌ی جنبش چندان بر برداشت‌های متنافر از رويداده‌گی‌ها و پويش‌های متنوع جنبش رو به گسترش و هم واگرا است که بيم شقاق درونی و قطبی شدن آن می رود. اين برداشت‌های متنافر در غياب رسانه‌های مطلع و نزديک به صحنه يا به خاطر نفوذ ضد خبر (شايعاتی که نيروی سرکوب جعل می‌کند و به رسانه‌های جنبش تحميل می‌کند) يا در نتيجه‌ی کاربست ديگر تکنيک‌های جنگ روانی شکل می‌گيرد. در اين موقعيت صدور پيامی از سوی مرکزيت جنبش، علاوه بر اين که خود يک کنش سياسی است، بايد مانند يک رسانه‌ی خبری-تحليلی عمل کند. از سويی بخش‌هايی از اخبار را که به ظن بسيار قوی از رهبران سرکوب پنهان مانده يا نگه‌ داشته شده است با اين فرض که رهبران سرکوب بی‌گمان تک تک کلمات اين پيام را می‌خوانند به آنها برساند؛ و از سوی ديگر، تحليلی هماهنگ کننده از وقايع را، که واگرايی‌های تحليلی و خبری در بدنه‌ی جنبش را ترميم می‌کند، عرضه‌کند. در اين پيام اولاً برای مردم و نيز رهبرانی که ممکن است در گرداب اخبار ساختگی گرفتار آمده باشند شرحی آمده است از رؤوس روی‌داد‌های عاشورا، طعنی نثار گروهی تروريستی ک منفور شده است و نيز نثار دستگاه خبری و امنيتی جمهوری اسلامی که سعی دارد با احيای آن گروه پای آن را به جنبش گشوده نشان دهد، و بالأخره استقلال از قدرت‌های خارج امتياز مهم جنبش شمرده شده است. از اين همه مهم‌تر استقبال نويسنده‌ی بيانيه از شهادت و اعلام اين که برای اصلاح امور «نياز به توافق نامه و مذاکره و داد و ستدهای سياسي» وجود ندارد پاسخی است به برخی علايم و رفتار‌هايی که اخيراً از سوی برخی از اعضا يا نزديکان مرکزيت نمادين جنبش صادر شد و نگرانی‌هايی را در ميان بدنه‌ی اجتماعی جنبش بر‌انگيخت و می‌رفت تا اعتماد شبکه‌ی بدنه‌ی اجتماعی جنبش را از مرکزيت نمادين آن سلب کند. رفتار‌ها و علايمی مانند نامه‌نگاری پنهانی برخی و ملاقات علنی و نيز خصوصی برخی ديگر با رهبر حاکمان سياسی ايران، خصوصاً که اين حرکات با استقبال رسانه‌ای محافل نزديک به سرکوبگران جنبش همراه شد و تازه بعد از انعکاس خبری ديدار با و نامه‌ی محرمانه به رهبری حاکمان سياسی ايران در رسانه‌های سرکوب بود که نويسنده‌ی نامه نه اصل نامه که جزئيات خبر را با ابهام تکذيب کرد.
اکنون بدنه‌ی شبکه‌ی اجتماعی جنبش به‌خوبی می‌داند که مرکزيت نمادين آن همچنان نقش هماهمنگ‌کنندگی و نمايندگی خود را افق‌گشايانه و با صداقت و بی شائبه‌ی معامله‌ی پنهانی و غير‌قابل توضيح ايفا می‌کند. اين مايه‌ی اميد مردم و همراهان جنبش است. بخش‌های معتدل‌تر دستگاه سرکوب با اين بيانيه به انتخاب‌های متنوع‌تری می‌انديشد و اميد‌وار می‌شود و پرهزينه‌ترين راه‌ را که بار‌ها عدم توفيق‌شان آزموده شده است تنها گزينه‌ی پيش روی خود نمی يابد. جنبش در قالب شبکه‌های اجتماعی به هماهنگی برای تداوم حضور خود سامان می‌دهد و می‌کوشد اسير رفتار‌های واکنشی و منفعلانه و نيز تله‌های خبری نشود. با اين بيانيه ضد‌خبرهايی مانند خروج آقايان موسوی و کروبی از تهران از اين پس بی‌اثر می‌شود و رسانه‌های جنبش با اين قبيل ترفند‌های جنگ روانی هوشيارانه‌تر رفتار خواهند کرد.
اين يادداشت را با تأملی بر استعاره‌ی نورانی و عمرانی بيانيه‌ی هفدهم به انجام می‌رسانم؛ همان که در پايان بيانيه بازگرداندن روان نورانی اين آب تيره‌گون را در گرو روان کردن چشمه‌های آب روشن به سوی آن می‌بيند. حق با نويسنده‌ی بيانيه است که حاکمان از دامن زدن به اين سيلاب جز تيرگی و پريشانی بيشتر نصيبی نمی‌برند. اما از دهان نهادن بر دهانه‌ی چاه کور و ظلمانی ظلم هم نمی‌توان جوشيدن زلالی نورانی را چشم داشت. بايد به چشمه‌ی خورشيدِ صبر و ثبات خلق خدا چشم اميد دوخت که دست خدا با آنها ست و بر فراز دستان قدرت ‌پرستان. نفی نیاز به داد و ستد با حاکمان سر‌کوب‌گر از همین ملاحظه ريشه می‌گيرد. بايد يکديگر را به صبر و ثباتی فرا خوانيم که ظفرمندانه حقيقت را آشکار خواهد کرد.
صحبت حکام ظلمت شب يلدا ست
نور زخورشيد جوی بو که بر آيد
صبر و ظفر هر دو دوستان قديم اند
بر اثر صبر نوبت ظفر آيد

سه شنبه ۱۵ دی ۸۸ :: January 5, 2010

موسوی را همراه باشیم و نقد کنیم

(نقل از وبلاگ مخلوق)

بیانیه‌یِ هفدهم
نسبت به آنچه پیش‌تر نوشته شده بود، درونمایه و به‌طبع هدفِ متفاوتی برایِ خود داشت. داوریِ من آن است که بخشِ اولِ بیانیه بسیار دلیرانه و با نشانِ سبزِ پایمردیِ موسوی نگاشته شده است. هشدار نسبت به کشتارِ عاشورا و تشویقِ پشتیبانانِ مردمیِ رژیم به جنگ با جنبشِ سبز و حلال ساختنِ خونِ معترضان در کنارِ اعترافِ صادقانه به استقلالِ عملِ جنبش از رهبرانِ نمادین و آمادگیِ موسوی برایِ شهادت در راهِ حق و آزادی که دیگر معترضان برایِ آن کشته شدند، همگی از فرازهایِ به‌یادماندنی و ارزشمندِ آن است. بخشِ دومِ بیانیه می‌توانست بهتر نوشته شود. بسنده بود که به سازگاریِ باور به فرآیندِ متقلبانه‌یِ برآمدنِ دولتِ دهم و همهنگام لزومِ پاسخ‌گوییِ او به ملت و نهادهایِ قانونی به‌عنوانِ دولتِ فعلاً موجود اشاره‌ای شود. فراموش نکنیم که موسوی تا پیش از این بیانیه و به‌ویژه در بیانیه‌یِ شانزدهم به‌تندی و همچنان بر «انتخاباتِ درجه‌یِ دویِ انتصابی» پافشاری کرده بود. با چنین پیشینه‌ای بیانیه‌یِ هفدهم برایِ خودِ من تکان‌دهنده بود و از آن روز نگرانِ ناامیدیِ بخشی از جنبش هستم! تعبیرِ دو پهلویِ «مسوولیت‌پذیری مستقیمِ دولت در مقابلِ ملت» می‌توانست تفسیرِ به‌رسمیت‌شناختنِ دولتِ کودتایی را در پی داشته باشد و چنانکه دیدیم بسیار کسان از سیاسیون و مردمِ عادی نیز چنین فهمیدند. با این همه من گمان می‌کنم که پیشنهادِ دوم در موردِ لزومِ تدوینِ قانونِ شفاف و اعتمادبرانگیزِ برایِ انتخابات آن‌سان که دخالت‌هایِ دست‌اندرکارانِ نظام در همه‌یِ سطوح را از میان ببرد، می‌تواند مفسر و حاکم بر پیشنهادِ اول در موردِ دولت باشد. افزون بر آن شناختِ ما از شخصیتِ موسوی و بیانیه‌هایِ پیشینِ او نیز می‌تواند راه را بر این تفسیرِ نادرست ببندد.
تاکیدِ موسوی بر «برخورد با دولت در چهارچوبِ قانونِ اساسی» و دست برداشتن از «حمایت‌هایِ غیرِمعمول» و چراغِ سبزِ او به حاکمیت برایِ برکناریِ دولت به‌عنوانِ راهِ رهایی از بحران نیز با آگاهی از مخالفانِ سرسختِ احمدی‌نژاد در بدنه‌یِ نظام که تنها با پشتیبانیِ رهبری پابرجا مانده است، زیرکیِ موسوی را در پراکنده ساختنِ صفِ به‌ظاهرِ متحدِ حاکمیت نشان می‌دهد.
موسوی نخستین‌بار در بیانیه‌یِ نهم مطالباتی را برایِ دنبال کردن به‌وسیله‌یِ تحول‌خواهان طرح کرده بود. با توجه به اینکه پیش‌تر نیز موسوی در بیانیه‌یِ یازدهم (راهِ سبزِ امید) راهِ حل‌هایی را برایِ برون‌رفت از بحران پیشِ رویِ حاکمیت نهاده بود (با این تفاوت که تشکیلِ هیاتی بی‌طرف برایِ بررسیِ تقلب‌هایِ انتخاباتِ خرداد و نیز مجازاتِ عاملان و آمرانِ جنایت‌هایِ پس از انتخابات نیز در آن گنجانده شده بود) من شخصاً دلیلِ طرحِ دوباره‌یِ راهِ حل‌ برایِ بحران (این بار پایین‌تر از کفِ مطالباتِ ملت اما با عاملیتِ سیاسیِ بیش‌تر) را نمی‌فهمم و نوشتارهایِ بسیاری که خوانده‌ام نیز نتوانست مرا قانع سازد. تنها چه‌بسا بتوان گفت که موسوی این بار خواسته است تا راهِ حل‌هایِ عملی‌تر و زیربنایی را با هدفِ دراختیارگذاشتنِ آخرین فرصت برایِ نجاتِ جمهوریِ اسلامی پیشِ رویِ حاکمیت قرار دهد و نیز با اختلاف‌افکنی در حاکمیت بتواند اجماعِ هشداردهنده‌یِ این روزها بر برخوردِ خونین با معترضان و رهبرانِ جنبش را از میان ببرد تا هم حاکمیت به آخرینِ پلِ پشتِ سر بیندیشد و هم جنبشِ سبز برایِ بازاندیشیِ شرایط و بازیابیِ توانِ خود دمی بیاساید.
نفسِ امتیازخواهیِ موسوی از رژیم به‌پشتوانه‌یِ قدرتِ مردمی با پنج راهِ حلی که همگی گام‌هایی بلند در راهِ دموکراسی و تضمینِ آزادی‌هایِ بنیادینِ ملت است، ناتوانی و درماندگیِ حاکمیت را نزدِ او و در برابرِ او نشان می‌دهد. فرازهایِ پایانیِ بیانیه با تمامِ کاستی‌هایی که داشت از سویِ وجدانِ ملتِ ایران نشانِ «رهبرِ مردمی» را به کسی ارزانی می‌دارد که حقیقتِ بزرگِ «اهمیتِ چگونگیِ حکومت و نه شخصِ حاکم» را پیشِ چشمانِ از حدقه درآمده‌یِ حاکمیت می‌گذارد و تهمتِ قدرت‌طلبی را به‌رساترین وجه از خود دور می‌کند.
ستایش‌هایِ فراوانی از کلیتِ بیانیه‌یِ هفدهم در این چند روز دیدم و خواندم که شماری از آنها حسِ شیفتگی داشت. به‌گمانِ من نقدهایی که اندیشمندان و بدنه‌یِ جنبشِ سبز به این بیانیه وارد ساختند می‌تواند سرمایه‌یِ ارزشمندی برای موسوی باشد. این چه‌بسا نخستین و جدی‌ترین رویاروییِ انتقادی میانِ موسوی و پشتیبانانِ او بود که برایِ هر دو سو فرخنده و سرنوشت‌ساز است. بنا نبوده و نیست که موسوی در هر قدم پیروِ جنبشِ سبز باشد یا جنبشِ سبز پا جایِ پایِ موسوی بگذارد اما هر دو شرایطِ یکدیگر را می‌فهمند، از هم می‌آموزند و بر هم تاثیر می‌گذارند. من هماوازم که بگذاریم موسوی بازیِ نوینِ خود را (که چند و چونِ آن هنوز برایِ من روشن نیست) پیش ببرد اما با واژگانی چون «اعتماد» که یادآورِ «توکل» در فرهنگِ دینی است سراسر مخالف هستم. ملتِ ما یکبار به خمینی اعتماد کرد و سه دهه سوخت. گمان کنم از آن تجربه باید آموخته باشیم که تا پایانِ تاریخ به هیچ سیاستمداری یک‌سره اعتماد نکنیم.
با اینهمه، هیچ ملتِ آگاهی یک‌باره به یک سیاستمدار رو نمی‌آورد و ناگهان نیز از رو بر نمی‌گرداند. فراموش نکنیم که آشناییِ ما با موسوی پیش از انتخابات تنها سه ماه و از بیستِ اسفندِ هشتاد و هفت رقم خورد. اما پس از کودتایِ خامنه‌ای دیگر نزدیکِ هفت ماه می‌شود که ما با موسوی دشوارترین و سیاه‌ترین روزهایِ این سرزمین را در کنارِ یکدیگر زندگي کرده‌ایم و در این مدت موسوی همراه با ملتِ سبزِ ایران در برابرِ حاکمیت ایستاده است. ما هفت ماهِ پر فراز و نشیب را با رئیس‌جمهورِ خود از سر گذرانده‌ایم. پس این را بیش‌تر برایِ حسین از کرج که شنبه با بخشِ «صدایِ شما»یِ بی‌بی‌سیِ فارسی سخن می‌گفت و کسانی چون او می‌نویسم که احساسِ مقدسِ پاس‌داشتِ خونِ شهیدانِ جنبش نباید به چشمداشتِ پیرویِ تام و تمامِ موسوی از خواست‌هایِ ما و با برآورده نشدنِ این انتظار، به رها کردنِ منتخبِ واقعیِ ملت و ادعایِ «ترسیدن» و «نابود شدنِ» او بینجامد. گمان می‌کنم همین طمع به سرخوردگيِ برخی از سبزها پس از بیانیه‌یِ هفدهم منجر به صدورِ بیانیه‌ای سبک‌سرانه از سویِ یک گروهِ ناشناس و با هدفِ اختلاف افکندن میانِ رهبرانِ جنبش گردیده است. همین‌جا بگویم که نزدِ من مهدیِ کروبی با تمامِ رشادت‌هایی که پس از انتخابات از خود نشان داد نه نفوذِ مردمیِ موسوی را دارد و نه بینشِ سیاسیِ او را. اگر بخواهم به تشبیهِ رهبرِ کودتاگران چنگ بزنم و هماوردیِ ملت با دیکتاتور را به صحنه‌یِ جنگ مانند سازم، باید بگویم که در این نبرد موسوی هدف‌هایِ بلندمدت و بنیادین را طراحی می‌کند و کروبی مواضعِ حیاتیِ دشمن را تخریب. هر دو در کنارِ هم باید بمانند و هیچ‌کدام جایِ دیگری را نمی‌تواند بگیرد.
میرحسینِ موسوی همچنان و البته با شگردی دیگر در برابرِ حاکمیتِ دروغ و سرکوب، دلیرانه ایستاده است و «ترس» بی‌تناسب‌ترین واژه برایِ بزرگی چون اوست. شکیبایی و هوشیاریِ جنبشِ سبز در برابرِ رژیمِ اسلامی یگانه رمزِ پیروزیِ ما در راهِ دراز و دشوارِ پیشِ رو است.

دوشنبه ۱۴ دی ۸۸ :: January 4, 2010

رنج‌نامه‌ی تکان‌دهنده‌ی بانوان بیت آیت‌الله دستغیب

بسمه تعالی
«هل جزاء الاحسان الّا الاحسان»

تاریخ هشتصد ساله‌ی خاندان بزرگ «دستغیب» در شهر شیراز، بر اهالی استان فارس خصوصاً شیرازی‌ها پوشیده نیست؛ خاندانی كه همگی اهل علم و فضل و فرزانگی بوده و هستند؛ چهره‌هایی كه عمر خود را وقف خدمت به مردم این دیار نموده‌اند.

در ایّامی كه حضرت زینب(سلام الله علیها) و فرزندان امام حسین(علیه السلام) مورد هجوم، سنگباران و انواع اهانت‌ها از طرف یزیدیان واقع شدند، خانه‌ی ما از طرف مدّعیان دفاع از امام حسین(ع)!!؟ و به بهانه‌ی عصبانی بودن از سوت و كف روز عاشورا!!!؟ مورد هجوم قرار گرفت.

ما كه سالیان طولانی زندان و تبعید مردانمان را در حكومت ستم‌شاهی تحمّل كردیم، این بار دختران خود را از ترس هجوم ناجوانمردانه‌ی سفّاكانِ ، به كنج خانه كشاندیم و از دیدن سر شكسته و خونین جوانانمان بر خود لرزیدیم.

به راستی كسانی كه داعیه‌ی مسلمانی و ولایتمداری و عاشق امام زمان(عج) بودن را دارند، ندیدند و نشنیدند: «قل لا أسألكم علیه أجراً الّا المودّة فی القربی».

سخن ما بیت شهید آیت‌الله دستغیب(ره) این است كه چرا ما را آرام نمی‌گذارید؟ چه شده كار را به این جا رسانده‌اید كه اگر مردان ما اظهار حق كنند و طبق دستور شرع مقدّس سخن بگویند، مورد انواع فحش و اهانت قرار می‌گیرند و مسجد و دفتر و نمازگزاران مسجدشان مورد هجوم و سنگباران اوباش واقع می‌شوند؟

امّا با وضع موجود هر چند ظاهراً چاره‌ای جز تحمّل و سكوت نیست؛ لیكن شاید هم وظیفه این باشد كه همچون مادرمان حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) به در خانه‌ها برویم و طلب یاری كنیم؛ و از مراجع عظام و علما و مردم عزادار اهل بیت(ع) استمداد طلبیم. اللّهمّ خذ حقّنا ممّن ظلمنا.

سیده صدیقه دستغیب، سیده بتول دستغیب، سیده زهرا دستغیب، سیده طاهره دستغیب، سیده منصوره دستغیب، سیده فاطمه دستغیب، سیده معصومه دستغیب

اهمیّت بیانیه هفدهم

فرخ نگهدار
نیک پیدا بود که در آستانه عاشورای امسال، در بالاترین اطاق قدرت نوعی اجماع پدید آمده و تصمیم گیری شده است که بساط "غائله سبز" باید قاطعانه بر چیده شود. "پاره کردن عکس امام" افاقه نکرد، "حرمت شکنی عاشورا" را علم کردند. این فکر با شتاب از سوی گردانندگان بیت رهبری "اجرایی" شد و  به گردانندگان حکومت ابلاغ گردید. روز چهار شنبه، کف به لب گرفته و نعره کشان، به خیابان ها ریختند که "اعدام باید گردد". بیخبران ، گماشتگان، و ریزه خواران، از صغیر و کبیر، به زور ساندیس و ساندویچ، دهان به دشنام گشودند. احمد جنتی در نماز جمعه حسرت روزهای انقلاب خورد که حیف که قانون نمی گذارد، وگرنه اینها را هم مثل آنها همه به سیخ می کشیدیم.

نفس بسیار کسان در سینه ها حبس و چشمها از حدقه بیرون شد که "چند نفر را می خواهند اعدام کنند؟"، "مگر چقدر کشته باید بدهیم؟"، "آیا من را هم خواهند گرفت؟"، "با عزیزانم چه خواهند کرد؟". "آیا سبز به انتها رسیده؟" پچ پچ ها و پیغام ها همه را بوی بد گرفت. سخنی از امید نمی رفت. فضا فضای دلهره شد.

صبح دم دهم دیماه بود. در فضایی آغشته به ترس و خون، فکر "آشتی"، نه نه، "امید به آشتی"، نه نه، حتی خود واژه های "امید" و "آشتی" هم بوی نا گرفت. دلهره ی تکرار صحنه های سوک وار صحرای کربلا، کلان شهرها را داشت در خود می گرفت که کسی به درایت گفت که این هنوز "شام آخر" نیست؛ که هنوز "جای آشتی" هست؛ که آخرالزمان نزدیک نیست، که هنوز فرصت هست و چاره کار تنها در عقل و تدبیر است. سخنی آمد که جوشش از مغزها بگیرد و بر سردی قلب ها بدمد.

کار مهندس موسوی کاری خوب و مدبرانه بود. و اثر کرد. دلهره ها کاستی گرفت و بحث ها از نو بالا گرفت که آیا او پس نشتسته یا هنوز بر سر پیمان خویش است. حرف ها این شد که  سخن او کارگر است یا نه؟ سخن موسوی کور سوی امید شد. جرقه ای شد در تاریکی. او به بیچارگانی که از سر بلاهت یا دنائت، نعره می زدند "این ماه ماه خون است"، گفت: ما را با مسعود رجوی عوضی نگیرید، شما هم بر سیاق او نروید.

نگاه موسوی به حلقه حاکمان، نگاه تنسی ویلیامز، خالق "گربه روی شیروانی داغ"، به خاندان پولیت را برایم زنده کرد. موسوی می بیند و می داند که زمانه تغییر کرده و زمان "تغییر" به ناگزیر فرا رسیده؛ اما آن خاندان از درون پوسیده و توان رفتن با زمان از جان آن گریخته است.

این شناخت دلهره را از نگاه منهدس موسوی بر می گیرد و قدرت و صلابت و اعتماد به نقسی استوار را جایگزین آن می کند. اما این شناخت یگانه منبع الهام برای موسوی نیست. بسا کسا که حتی بهتر از موسوی روزگار تلخ خانواه پولیت را می بینند ولی ترس و سکوت را از جسم و جان خویش نمی شویند. تفاوت موسوی با آنان تفاوت در شناخت نیست. راز این قدرت در کلام موسوی در اعتماد ملت به اوست. او "به حمایت ملت مستحضر" است. دکتر مصدق هم همین را داشت. آیت الله خمینی هم همین را داشت. این هر سه دیدند و دانستند که "دل خلقی است در مشتم، امید مردمی خاموش هم پشتم".

در "اردوی خصم" در آن سوی خط، در واعظانی، از قماش احمد جنتی، احمد خاتمی و حتی احمد توکلی، که در ملاء عام نعره می زنند "ایران را سراسر کربلا می کنیم"، چون به خلوت میروند فقط تقصیرها را باهم تقسیم می کنند. توی سر هم می زنند که اگر "تو" نبودی کار "ما" به اینجا نمی کشید. روزی که روزگار بر شاه تیره شد در دستگاه او هم هر روز همین بساط بود. هیچ کس نزد هیچ کس دانا،  درست کار و محترم نماند. همه دزد و نامرد شدند و رفیق نیمه راه. همه مشکوک شدند و نفوذی. داستان حکومتیان داستان خانواده پولیت شد.  
 
به قول بهنود به فرزندانتان نگاه کنید. از ناصیه جای کدامشان پیداست که مجری این پلیدی ها شوند؟ شما از درون شکسته اید. شما شکست خورده اید. شما "خویشتن دری" خواهید کرد. دستان شما لرزان است. شما از طایفه همان جماعتی هستید که روز تشییع جنازه آندروپوف بر مقبره لنین ایستاده بودند. دست رهبرشان، چرننکو می لرزید. کودتای شما از قماش کودتای نظامیان علیه گورباچف است. وقتی اعلامیه کودتا را از تلویزیون می خواندند دستان سردارانشان لرزان بود. 

به سخن علی لاریجانی، روز سه شنبه، در مجلس شورای اسلامی توجه کنید. او همیشه عادت داشته است که عقل خود را با پشتیبانی حاکم در آمیزد و پس آن گاه سیاست ورزد. او هرگز بر سیاق منتظری ها و موسوی ها راه نرفت که عقل خود را با امید مردم در آمیزد و آن گاه سیاست ورزد.

لحن و کلام لاریجانی، اما این بار، خارق عادت همیشگی بود. او این بار عقل خود را پشت در گذاشت و چشم بسته پی فرمان حاکم دوید. از کلام او پیدا بود که نهیبی از بالا شنیده است که عقل ها و تدبیرهاتان را کیسه کنید و فقط همان کنید که "ما" می گوئیم: "یا رومی روم. یا زنگی زنگ". و گر نه شما هم همان رجوی ها و پهلوی ها هستید. سخت پیداست که لاریجانی خوب می فهمد که این "بکُش، بکُش" ها خاندان براندازست. شک ندارم که او خوب می فهمد "ولایت بر عقل ها" و ترویج تئوری "عقل منفصل" کاری بی معنا، مضحک و احمقانه است. اما باز لگد بر عقل و وجدان می زند و فرمان می برد. و حتی راه می آید که مجلس اش را کفن پوش کند و دوره گرداند.

به مزخرفات اخیر منوچهر متکی گوش کنید. آیا او در سیاست خارجی واقعا تا این حد نادان است؟ چرا اینقدر چاله میدانی؟ چرا این قدر حقارت؟ مگر جز "راه بیت رهبری " راه دیگری برای وزارت نیست؟ مگر نمی بینید که رفتار "حلقه حاکم" با شما همان رفتار رهبر مجاهدین در "انقلاب ایدئولوژیک" با مقربان درگاه خویش است؟ مگر این همان بازی فجیع "رهبری بیت امام" با آیت الله منتظری نیست؟ مگر کار شما از قماش همان عقل فروشی ها و وجدان کشی های تونی بلیر و کالین پاول در درگاه بوش- چِینی نیست؟

اما در این نظام فقط یک چهارم از قماش چِینی و رجوی اند. ربع دوم بیشتر از قماش عقل فروشان اند. بیانیه موسوی بیان "نیمه دیگر" جمهوری اسلامی است، نیمه ای که صدای پای زمان را می شنود و نیز خبر دارد که آن نیمه دیگر از درون شکسته است؛ نیمه ای که ارزش اعتماد ملت را می فهمد و هیچ تکیه گاهی هم جز اعتماد ملت را نمی خواهد؛ نیمه ای که می داند که این اعتماد اصلا چشم بسته نیست، از نوع اعتماد ملت به آیت خمینی نیست؛ می داند که این حامیان بسیار هشیار تر، بسیار حق طلب تر و بسیار متنوع ترند. ارزش بیانیه موسوی قبل از همه در نوع رابطه ای است که با مردم، با حامیان خود برقرار می کند. بیانیه خیلی روشن نشان می دهد که حفظ اعتماد و حمایت مردم، مردمی که فوق العاده هشیارند، کلید اصلی قدرت و موفقیت است. چیزی که در نگاه خاتمی تا این حد برجسته نبود.

بیانیه موسوی درواکنش به فضای سر در گم و آشفته ای صادر شد که یک سوی آن داشت با خیال "فروپاشی" عشق می ورزید و سوی دیگرش از بیم "مردم کشی" بر خود می لرزید. بیانیه این هر دو پرده را از پیش چشم ها بر می گیرد و استوار می گوید: نه فروپاشی و نه کشتار هیچ کدام نه چاره کار ملت است، نه به چشم انداز رسیده و نه گریز ناپذیر شده اند. بیانیه موسوی تنها راه ممکن را بازگشت به عقلانیت سیاسی و قبول مسوولیت مشترک در قبال سرنوشت مردم و کشور می شناسد.  بیانیه موسوی حاکمان را اندرز می دهد که مشکلات کشور را پای رای مردم ننویسند. دو پاره این ملت را به دشمنی با هم نکشانید. این جنگ در نمی گیرد. به عبث آب را گل آلود نکنید. 

سقف و کف بیانیه حواس ها را پرت نکند. مهم این است که موسوی می گوید "راه حل" وجود دارد. بسیار هم وجود دارد. نهراسید.
 
تحولات این دو روز نشان داد که بیانیه شماره ۱۷ موسوی واقعا در چرخش اوضاع، به سود اهداف سبز، کارگر افتاده است. بیانیه طرف سبز جامعه ما را از همآغوشی با فروپاشی، و از در غلطیدن به ورطه یک زمستان طولانی، پس کشید. بیانیه خصلت مطالبه محور جبنش ما را احیاء، و امید به ایستادگی برای اصلاح امور را توانی تازه داد. بیانیه تا این جا در حاشیه های "جناح حاکم" تکانه هایی پدید آورده، اما از "رهبری بیت" هنوز دودی برنخاسته است. ما از درون بیت بی خبریم. اما یقین داریم که این بیانیه دست کفن پوشان را برای ارتکاب جنایات بیشتر لرزان تر کرده است.

بیانیه موسوی با موفقیت نشان داده است که نفی مشروعیت دولت نافی تاکید بر مسوولیت حکومت نیست. عدم مشروعیت دولت چیزی از مسوولیت آن در قبال ملت نمی کاهد. بیانیه می کوشد و موفق شده است نگاه دردکشیدگان از این حکومت به سوی حفظ خصلت های اصیل آن، مطالبه محوری، مسالمت جویی و قانون گرایی معطوف سازد. شاهد این مدعا کنار رفتن تصورات در باره "چشم انداز فروپاشی" و "تدارک کشتار خونین" و جان گرفتن بحث ها در چارگوشه کشور پیرامون کف و سقف "مطالبات بیانیه" و کم و کاست آنها است. بیانیه موسوی و تاثیر آن در جامعه در عین نشانه بروز انسجام بیشتر در صفوف جنبش سبز و پوشش یابی تمایلات طیف های گسترده تمایلات سیاسی و اجتماعی در درون آن است. بیانیه های میر حسین موسوی تا پیش از این بیشتر بازتاب مطالبات مردم معترض بود. اکنون واکنش ها پیرامون این بیانیه نشان می دهد که اعتماد گرایش های مختلف به توانایی و کفایت او برای پیگیری این مطالبات نیز رو به افزایش نهاده است

تولد يک رهبر

(سعيد قاسمی؛ نقل از ادوار نیوز)
رهبر یک جنبش عظیم سیاسی اجتماعی نمی تواند تنها با حامیانش سخن بگوید، در کنار سخن گفتن با حامیانش باید با جناح مقابل نیز سخن بگوید .سخن گفتنی که تنها در پشت پرده و از خلال کوشه ها و کنایه ها نباشد.سخنانی صریح و بدون پرده پوشی که طرف مقابل را نشانه برود.موسوی اینک چنین کرده است، اگرچه هنوز با ترس و لرز. بیانیه هفدهم موسوی به گمان من مرحله پایانی تولد یک رهبر بوده است.اینک رهبری متولد شده است، اینک مردی که در تمام این شش ماه در کنار ما ایستاده بود ، آماده است که از یک نماد مقاومت به یک رهبر تبدیل شود، آماده شده است تا علاوه بر همراهی با مردم در حرکات اعتراضی به نیابت از آنان خواسته های آنان را مدون کند و راه مذاکره بر سر آن خواسته ها را به گروه مقابل نشان دهد.

این اتفاق را باید به فال نیک گرفت.باید آن حرفهای سانتی مانتال درباره بی نیازی جنبش از رهبری را رها کرد، جنبش برای پیروزی نیازمند رهبر است، جنبشی غیردموکراتیک البته رهبری غیردموکرات می طلبد و جنبشی دموکراتیک رهبری دموکرات. جنبش سبز اما چنانکه خود مهندس موسوی گفته است مستحیل در رهبرانش نیست ، جنبشی است که از طریق شبکه های اجتماعی گسترده ای که شکل داده است سمت وسوی مسیر را به رهبران نیز می نمایاند،در ارتباطی دوسویه با رهبران است ،خود را با رهبران هماهنگ می کند رهبران نیز خود را با آن هماهنگ می کنند ، اما به هر حال این جنبش نیازمند ان است که با دیگران مذاکره کند ، این دیگران در وضعیت مصالحه می تواند دولت مستقر باید و در وضعیت انقلابی دولتهای خارجی و بخشهای متمرد ارتش باشند.موسوی یکباری خطاب به ما گفته بود که موسوی با شما مردم متولد شده است.آن تولد تولد نماد مقاومت بود،این تولد تولد یک رهبر است.ضمن دوری از از هر گونه کیش شخصیت که آفت این جنبش خواهد بود اینک باید بار دیگر گفت موسوی تولدت مبارک، چرا که اینک رهبری متولد شده است.

موسوی در این شش ماه نشان داده است که برعهد خود با مردم استوار ایستاده است. کسانی بیانیه هفدهم موسوی را سازش یا عقب نشینی خوانده اند.آیا موسوی عقب نشینی کرده است؟ مردی که در بیانیه ای اعلام می کند برای شهادت اماده است کدام نشانه از سازش ذلیلانه را بروز داده است؟ مردی که می گوید "بنده به صراحت و روشنی می گویم فرمان اعدام و قتل و زندانی کروبی و موسوی و امثال ما مشکل را حل نخواهد کرد ." چه نشانه ای از عقب نشینی را نشان داده است؟ تمامی کسانی که بیانیه را خوانده اند متفق القولند که تا پیش از رسیدن به مقطع پیشنهادات بیانیه هفدهم یکی از درخشان ترین و شجاعانه ترین بیانیه های موسوی است. نگارنده چون بسیاری دیگر معتقد بود که بند اول پیشنهاد موسوی و آن جایی از عدم نیاز به موافقت نامه و تضمین می گوید نقطه ضعفهای جدی این بیانه هستند. اینک پس از چند ساعتی تامل می توانم بگویم که در هر دومورد اشتباه کرده ام.

در سمت حکومت اینک تندروترین وسرکوبگرترین جناح حاکم مطلق است ، این جناح در این چند روزه توانسته همه را پشت سر خود متحد کند تا به خیال خود فتنه دموکراسیخواهی در مملکت را جمع کند موسوی با عکس العملی به موقع در جناح مقابل شکاف می اندازد. موسوی در باغ سبزی نشان می دهد بدون اینکه حاضر باشد چیزی را که آنها میخواهند بگوید ، طرح مطهری مبنی بر اعتراف به اشتباه را رد می کند ، می گوید که حاضر به امضای موافقت نامه ای نیست چرا که می داند از آن سو تضمینی در کار نخواهد بود وهر گونه موافقت نامه ای تنها او را گرفتار و بی اعتبار خواهد کرد ، رهبر را خطاب قرار می دهد و از او می خواهد دستش را از پشت دولت بردارد، پیشنهاد اول آنقدر اغواگر است تا جناحی که به زور اسلحه اینک پشت احمدی نژاد و رهبر متحد شده است را تحریک کند ، پیش از هر کس آن نیمه مرد نا تمام طعمه را می گیرد و به رهبری نامه می نویسد ، اما حاضر به به رسمیت شناخته شدن دولت نمی شود. اینک موسوی دو کار کرده است با متحمل شدن کمترین شکاف در جبهه خودی خود را از مرحله یک نماد مقاومت ، از مرحله یک فراخوان دهنده به حضور در خیابان به مرحله رهبری که قدرت مذاکره و چانه زنی دارد بر کشیده است و از سوی دیگر در مرحله ای که حکومت کوشیده همه اعوان و انصارش برای سرکوبی تمام عیار را پشت سر خود جمع کند شکاف در اردوی دشمن را دوباره فعال کرده است.

نگرانی همه ما در این چند روزه این بود که این مرحله را که بیش از هر چیز به دولت نظامی پس از ۱۷ شهریور می ماند را چطور باید پشت سر گذاشت ، اینک موسوی با طرح زیرکانه اش به یاری جنبش آمده است ، تیغ سرکوب کندتر می شود و آتش اختلاف در آن سو بالا می گیرد، اینک ما بار دیگر ندا داده ایم که ما مردمانی اهل سازشیم، من اما تقریبا مطمئنم که در سوی مقابل آن کس که باید بپذیرد ،سخنان موسوی را نمی پذیرد. آقای خامنه ای چنانکه تا بدین جا نشان داده است حاضر به پذیرش این پیشنهادات نخواهد شد چرا که به درستی گمان می برد اولین عقب نشینی اش آخرین حرکت به اختیارش خواهد بود و از پی آن سقوطش حتمی خواهد بود.اینک ما بار دیگر ندا داده ایم ما مردمانی اهل سازشیم ، آنان اما به طعنه به ما می گویند که با ما نمی سازند ، ایرادی ندارد آنان با نمی سازند ما چیز دیگری می سازیم که زودتر از آنچه گمان برند به کارشان خواهد آمد.کمربندهایمان را سفت ببندیم روزهای دشواری در پیش است ، رمز پیروزی ما در آن است که انتقادهایمان را بی پرده پوشی انجام دهیم و در عین حال اتحادمان را افزونتر سازیم.انتقاد و اتحاد هم رمز پیروزی در مبارزه با این استبداد است ، هم رمز موفققیت در بر ساختن نظامی دموکراتیک ،اگر بعضی دلسوزان به بهانه رسیدن به دموکراسی ما را به عقب نشینی ، به سکوت و به کوتاه آمدن فرا می خوانند، بیایید ما آنان را به انتقاد ، اتحاد ، مبارزه وپیروزی فرابخوانیم.

تندرو کیست؟

(نقل از ايمايان)

بسیاری در این چند روزه به خصوص پس از عاشورا از تندروان دو طرف نالیده‌اند و همه را دعوت به اعتدال کرده‌اند، از نمایندگان اقلیّت مجلس تا حسن روحانی. غلامعلی رجایی نیز در وبلاگش یادداشتی نوشته و مطالب مشابهی را بیان کرده است. او بیانیّه محسن رضایی را از جلوه‌های این اعتدال دانسته است و مخالفان او را تندرو. او از سیّدمحمّد خاتمی نقل می‌کند که گفته است ما در پی قانع کردن موسوی بودیم که دست از مطالبات خود بردارد ولی تندروان کیهانی نگذاشتند. چند نکته به نظرم می‌رسد:

۱- هشت سال اصلاح‌طلبی، تمام توش و توان منتقدان برای برخورد مسالمت‌آمیز و قانونی با «نظام» بود ولی مظهر نظام به قول خودش خاتمی را مدیریّت کرد و او را تا حدّ یک تدارکاتچی پایین آورد. بازگشت موسوی از یک جهت عبث بود، چون می‌شد پرسید که خاتمی چه کرد که حالا او بتواند بکند؟ امّا خوش‌بینی من و امثال من آخرین بارقه‌های امید به اصلاح امور از مجرای تفسیرتحریف‌شده‌ی قانون بود ولی «نظام» نشان داد که حتّی برخورد مسالمت‌آمیز منتقد با خود را نمی‌پذیرد. او فقط تبعیّت و پیروی از سر طوع و رغبت می‌خواهد و لاغیر. آقایان، رضایی، روحانی و رجایی بد نیست به این پرسش جواب بدهند که اگر همین حالا موسوی بگوید که آقا خر ما از کرّگی دم نداشت، فعّالیّت سیاسی بدون انتخابات آزاد در ایران از این پس چه معنایی خواهد داشت؟ و آیا انقلابی که آنقدر خون به پایش ریخته شد تا ببالد و سی ساله شود، رواست که تیول یک گروه جزم‌اندیش و قدرت‌طلب شود؟

۲- موسوی اگر از مطالبات خود می‌گذشت، آیا عقلانی و اخلاقی بود که از حقّ مردم نگذرد؟ حقّ مردم و آرای نادیده گرفته شده ملک موسوی نیست، امانتی است نزد وی؛ او حق ندارد به آنها خیانت کند.

۳- به فرض که موسوی چنین کند، باید در انتظار یک فاجعه بود چون جنبش سبز به راه خود ادامه می‌دهد ولی با یک تفاوت. حالا که همه محوریّت موسوی و در کنار او خاتمی و کروبی- به علاوه سیدحسن خمینی و محمد موسوی خوئینی در پس پرده- را پذیرفته‌اند، ممکن است که با بیانیّه‌های او بتوان این حرکت واکنشی به سالها تحقیر شهروندان را مهار و هدایت کرد ولی در صورت کناررفتن موسوی، بهتر است نام جنبش را از همین حالا به جنبش سرخ عوض کنیم. من اصلاً به عاقبت رهاشدن این خشم بی‌مهار خوش‌بین نیستم و بدتر از آن دایره‌ی تکراری است که پیشتر گفتم و باز باید پس از آن در انتظار واکنش بود و باز واکنش و... .

۴- یک نکته‌ی دیگر هم شایان توجّه است و این هم اینکه همه فرض می‌گیرند که عرصه‌ی تقابل فعلی دو سر طیف دارد، یکی ضدّانقلابان عمدةً غیرمذهبی که می‌خواهند سر به تن جمهوری اسلامی نباشد( تا اینجا را موافقم) و سوی دیگر، اندیشه‌ی کیهانی است که در پس هر مخالفتی جاسوس و دشمن را می‌بیند و با سخیف‌ترین ادبیات با هرگونه میانه‌روی – از جمله نامه‌ی محسن رضایی- مواجه می‌شود؛ می‌توان بین آنها اعتدالی یافت و آنرا به رهبر پیشنهاد کرد. این قسمت نادرست است؛ یعنی پس از خطبه‌ی بیست و نه خرداد رهبر و نزدیک‌خواندن احمدی‌نژاد به خود و شنیدن تحلیلهای صددرصد کیهانی از زبان او، این پندار که وی تمایلی به اعتدال دارد را باطل می‌کند. اعتدال خوب است ولی وقتی رهبر خود در انتهای یکی از دو طیف ایستاده ولی فقط به دلیل جایگاهش از ادبیات ملایمتری استفاده می‌کند، بی‌فایده است. او خود را مساوی نظام می‌داند و مخالفت دیگری با خود را «ریزش نیروها» تعبیر می‌کند و انتقاد مسالمت‌آمیز را «سست‌عنصری» نام می‌نهد؛ متأسّفانه نظام تمایلی برای شنیدن مطلبی جز تحسین و اظهار ارادت ندارد.

۵- باید اعتدال در نظر را از اعتدال در عمل جدا کرد. اعتدال در نظر را اگر منحصراً به معنای میانه‌روی بگیریم، به یک معنا درست نیست. این مثال را پیش از این هم زده‌ام که اگر دو نفر جرّوبحث می‌کردند که دو به اضافه‌ی دو می‌شود چند؟ یکی بگوید چهار و دیگری بگوید شش، شما نمی‌توانی بگویی:«نه این و نه آن، می‌شود پنج خیرش را ببینی».  مرحله‌ی نظر، مرحله‌ی استدلال است و درستی یک نظر الزاماً بین دو سر طیف موافق و مخالف نیست. جمهوری اسلامی به حکومت اسلامی تغییر ماهیّت داده است و با راهکارهای قانونی و به وسیله‌ی این افراد کوچکترین تغییری نخواهد کرد. سکوت و پاپس‌‌گذاشتن به بهانه‌ی اعتدال، از بین بردن تمام دستاوردهای حرکت مردمی سی سال اخیر علیه نظام شاهنشاهی و جایگزین کردن آن با یک حاکمیّت تک‌نفره‌ی دیگر است. اعتدال در عمل البتّه متفاوت است و شامل مسالمت‌آمیزترین راهها برای رسیدن به هدف است. هم با آتش زدن مکانها و درگیریهای نظامی و خونریزی می‌توان یک حکومت را ساقط کرد و هم با آرامش، اعتصاب، تظاهرات مسالمت‌آمیز و پرهیز از خشونت. برگزیدن شیوه‌ی دوّم نشانه‌ی اعتدال است ولی اعتدال در مرحله‌ی عمل. پیشنهادهای پنج‌گانه‌ی میرحسین و مطالبه‌ی با صبر و حوصله‌ی آنان بهترین راه برای رسیدن به مطلوب است که در دو بیانیّه‌ی جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین به مناسبترین وجه دیده می‌شود. این قصّه سر دراز دارد فعلاً به همین بسنده می‌کنم تا بعد.

خواسته های بهینه جنبش سبز

شش ماه پیش میلیون ها نفراز مردم ایران به خیابان ها آمدند تا حق پایمال شده خود در انتخابات خیانت آلود را مطالبه کنند و به تحقیر و توهین مستمر ملت توسط حکومت اعتراض نمایند. دستگاه های امنیتی و نظامی به این مطالبات آرام و مسالمت آمیز، با خشونت و قساوت پاسخ دادند و کوشیدند از حضورمردم در فضای عمومی جلوگیری کنند و جنبش سبز را مرتبط با کشورهای بیگانه و سیاست دولت های غربی معرفی کنند.
تمامیت طلبان تصور می کردند با سرکوب خونین این قیام قانونی، می توان حرکت اعتراضی مردم را همچون گذشته متوقف کرد، اما به رغم همه محاسبات، آتش آگاهی افروخته تر و آهنگ اصلاحات رساتر شد وجنبش را روز به روز بالنده تر و بارورتر ساخت.
 
 درگذشت فقیه عالیقدر آیت الله منتظری که در پنج دهه گذشته، به خصوص شش ماهه اخیراز حقوق اساسی ملت دفاعی جانانه کرده بود و اینک در حساس ترین شرایط آنان را ترک می کرد، چون "رهبر معنوی جنبش" درخشید و جان تازه ای به جنبش بخشید و  ظلم هائی که بر او رفته بود زبانه های خشم ملت را در آستانه ماه محرم، ماه حق طلبی و قیام علیه استبداد و ستم، بلندتر کرد. اعتراضات مردم، طبق سنت طولانی تاریخ در فرهنگ تشیع، در روز عاشورا به اوج خود رسید و ملت آگاه با درس گرفتن از پیام حسینی  ظلم زمانه را نشانه گرفت.
 
استبداد دینی که مشروعیت خود را با خشونت و کشتار مردم در روز عاشورا پاک از دست داده بود، از ترفندی نخ نما شده برای تحریک احساسات دینی مردم استفاده کرد و به کمک صدا و سیمای دولتی و بسیج همه نیروهای  تحت فرمان  کوشید صحنه قیام را وارونه کرده جنبش سبز را متهم به توهین به مقدسات و انکار اعتقادات دینی نماید و با  آماج حمله قرار دادن رهبران و چهره های شاخص جنبش سبز و دستگیری احتمالی آنان، این حرکت را به گمان خود به کلی خاموش سازد.
 
پوشیده نیست که بخشهای ا فراطی حاکمیت ایران به این دلیل به خونریزی و  خشونت  متوسل می شوند که خود را فاقد پایگاه وسیع اجتماعی و آینده امن می دانند. آنها می خواهند رویارویی نهایی و"روز واقعه "را تسریع کنند تا هم نیروهای مردد درون حاکمیت را  در مقابل عمل انجام شده قرار دهند، هم نیروی عظیم مردمی و خواستاران دموکراسی و حقوق مدنی و سیاسی را به شورشیانی خشونت ورز  تقلیل دهند .
 
 عملکرد این رژیم، اقشار بسیار متنوعی از جوانان، زنان، گروه های قومی و مذهبی، روشنفکران، روحانیون، دانشگاهیان، کارگران و فعالان سیاسی را به شدت آزرده کرده است. گفتمان "توطئه دشمن" که ولیّ جائر در طول ۲۰ سال گذشته ترویج و از طریق آن دشمن سازی و ایجاد تفرقه  میان ملت می کند (مثل: مطبوعات پایگاه دشمن اند، روشنفکران مزدوران دشمن اند، جنبش سبز توطئه رنگی دشمنان برای براندازی است)، بخش عظیمی از ملت را به جبهه ی دشمن تبدیل کرده که سازمان های سرکوب باید تکلیف آنان را یکسره کنند.
 
 کینه و نفرتی که در سی سال گذشته در سطوح مختلف جامعه انباشته شده، بسیار عمیق و ریشه دار است. این نارضایتی ژرف توان  تخریبی عظیمی دارد که در صورت فوران،  موج گسترده ای از خشونت  را در سطوح مختلف جامعه ایران دامن خواهد زد.
 
افراطیون حاکم بر دستگاه های سرکوب،  تعلق خاطری به ایران ندارند و نگران ریخته شدن خون هزاران ایرانی هم نیستند. آن ها به اقلیت بسیار محدودی ازجامعه ی ایران اتکا دارند و تنها ضامن بقای شان اسلحه، شکنجه و ارعاب مردم است. تخصص آن ها خشونت است و خشونت را به مهمترین ابزار نزاع های سیاسی تبدیل کرده اند.
 
 خشم وخشونتی که امروز شاهد آنیم، اگر به زبان اصلی سیاست در ایران تبدیل شود، عقلانیت و دموکراسی و تحقق آزادی های مدنی و سیاسی را به حاشیه خواهد راند.  زمامداران خودکامه البته کوشش میکنند خشونت را به تظاهرات مسالمت آمیز و پرشکوه میلیون ها ایرانی آزادیخواه تزریق کنند تا چهره دموکراتیک جنبش مخدوش شود، ولی ملت نباید فریب خورده و وارد بازی سازمان های نظامی امنیتی شود.
 
جنبش سبز ایران در لحظه ی حساس کنونی  به طرح مطالبات مشخص و مقدور، طولانی کردن فرآیند اعتراض و جلب مشارکت گسترده اقشار متنوع جامعه در تعیین سرنوشت خود نیاز دارد.  
 
این جنبش  به عنوان جریانی که نگران آینده ی کشور و سرنوشت آن است ، باید برتری اخلاقی خود را بر زورگویان و شکنجه گران، همان طور که تاکنون نشان داده، ادامه دهد. در این شرایط وظیفه ی مردم آگاه، جوانان فداکار و نیروهای سیاسی، ترسیم مسیر آینده ی جنبش و تدوین خواست های مشخص سیاسی است تا مدارا و مسالمت را جایگزین خشونت تحمیل شده از سوی سرکوبگران کند.
 
هموطنان گرامی،
 
جنبش سبز ایران مدافع تمامیت ارضی ایران، مخالف حمله ی نظامی به کشور، مخالف دخالت بیگانگان در تعیین سرنوشت مردم ایران و نگران تحریمهای اقتصادی زیانمند به حال ملت ایران است. این جنبش، مسالمت آمیز و ضد خشونت است. نزاع جنبش با اقتدارگرایان، نزاع بر سر رعایت حقوق بشر و گردن نهادن به خواست های دموکراتیک مردم، تحقق جامعه مدنی، مدارا دینی، به رسمیت شناختن تکثر و تنوع در فضای سیاسی کشور و بالاخره نفی ولایت جائر است.
 
ما به عنوان بخش کوچکی از جنبش سبز سراسری مردم ایران بر این باوریم که در مرحله ی کنونی مهمترین مطالبات جنبش را می توان به قرار زیر اعلام و بر مبنای آن تحرک آینده ی جنبش و مناسبات آن با حاکمیت را تنظیم کرد. بخشی از این خواسته ها را آقای میر حسین موسوی در بیانیه هفدهم خود آورده است که با توجه به تنگناهای سیاسی داخل کشور جنبه حد اقلی دارد. ما ضمن حمایت کامل از مواضع رهبران جنبش در داخل کشور (موسوی، کروبی و خاتمی) روایت خود را از خواسته های بهینه جنبش سبز مردم ایران در این مرحله به شرح ذیل اعلام می کنیم:
 
۱- استعفای آقای محمود احمدی نژاد و برگزاری مجدد انتخابات ریاست جمهوری تحت نظارت نهادهای بی طرف، لغو نظارت استصوابی، تشکیل کمیسیون مستقل انتخابات با شرکت نمایندگان مخالفان و معترضان به منظور تدوین ضوابط برگزاری انتخابات آزاد و عادلانه.
 
۲-  آزادی کلیه ی زندانیان سیاسی و عقیدتی و بررسی شکایات موارد مربوط به آزار، شکنجه و کشتار معترضان در ماه های اخیر در دادگاه های علنی با حضور هیأت منصفه و برخورداری از وکیل غیر تحمیلی؛ و جبران خسارات وارده به قربانیان سرکوب های اخیر و خانواده ی آنان.
 
۳-  آزادی کلیه رسانه ها اعم از مطبوعات و رسانه های صوتی تصویری و مجازی، رفع سانسور و توقیف از کلیه ی نشریات توقیف شده، گسترش کانالهای تلویزیونی غیردولتی و ماهواره ای، رفع فیلترینگ از اینترنت، امکان دسترسی آسان به رسانه های فوق الذکر، تصفیه رادیو وتلویزیون از دروغ پردازان و تشنج آفرینان.
 
۴-  به رسمیت شناختن حق فعالیت قانونی احزاب سیاسی، جنبش دانشجوئی و زنان،NGO ها و نهادهای مدنی، اتحادیه های مستقل کارگران و کارمندان، و حق تجمعات اعتراضی مسالمت آمیز مطابق اصل ۲۷ قانون اساسی.
 
۵-  استقلال دانشگاهها، سپردن امور دانشگاهها به شیوه دموکراتیک به دست دانشگاهیان، خروج نیروهای نظامی و شبه نظامی از دانشگاه ها و انحلال شورای غیرقانونی عالی انقلاب فرهنگی.
 
۶.محاکمه عاجل شکنجه گران، قاتلان، آمران و عاملان جنایات گذشته بویژه چند ماه اخیر.
 
۷.استقلال قوه قضائیه از طریق انتخابی کردن ریاست آن، انحلال دادگاههای ویژه غیرقانونی، تصفیه قوه قضائیه از قضات ناعادل و گوش بفرمان، برحذرداشتن مقامات قضائی از ایراد خطابه های سیاسی و اجرای منویات مقامات مافوق (دادگاههای فرمایشی) بجای اجرای بیطرفانه و عادلانه قانون. 
 
۸. خروج نیروهای نظامی انتظامی امنیتی از قلمرو سیاست و اقتصاد و فرهنگ، و اکتفا به وظایف حرفه ای.
۹. رعایت استقلال اقتصادی و سیاسی حوزه های علمیه و دولتی نشدن روحانیت. استخدام نکردن تریبون نمازهای جمعه برای صدور احکام خلاف شرع و قانون (از قبیل محارب، مفسد فی الارض، مرتد و باغی).
 
۱۰. انتخابی کردن، نقدپذیر و پاسخگو کردن همه متصدیان رده اول کشور ومحدود کردن دوره تصدی آنان.
 
نپذیرفتن این خواستهای بهینه جنبش سبز، و افزودن سرکوب و ارعاب نه تنها ما را از بحران عبور نخواهد داد، بلکه ایران را در بحران عمیق تری فرو خواهد برد، و تبعات سهمگینی از پی خواهد آورد، که مسئولیتش با "صاحب ولایت مطلقه" است.
 
سیزدهم دی ماه ۱۳۸۸، سوم ژانویه ۲۰۱۰
عبدالعلی بازرگان، عبدالکریم سروش، محسن کدیور، اکبر گنجی، سید عطاء الله مهاجرانی

یکشنبه ۱۳ دی ۸۸ :: January 3, 2010

واكنش‌ها به بيانيه هفدهم موسوي

(نقل از این‌جا و اکنون؛ علی معظمی)
خواندم كه گروهي از دوستان بيانيه ۱۷ موسوي را "عقب نشيني" خوانده‌اند. من فكر نمي‌كنم اين تعبير درست باشد. زماني كه بيانيه را مي‌خواندم چنين برداشتي نداشتم. بعد كه تعبير و استدلال‌هاي دوستان را ديدم سعي كردم ديدگاهشان را بفهمم شايد حق آن‌جا باشد. با اين همه باز بر نظر اوليه‌ام هستم.
مشكل اصلي دوستان با بند اول پيشنهاد او است (اغلب بدون آن كه اين بند و بندهاي بعدي بر زمينه كليت متن خوانده شود):
اعلام مسئولیت پذیری مستقیم دولت در مقابل ملت و مجلس و قوه قضائیه به نوعی که از دولت حمایت‌های غیرمعمول در مقابل کاستی‌ها و ضعف‌هایش نشود و دولت مستقیماً پاسخ‌گوی مشکلاتی باشد که برای کشور ایجاد کرده است. به یقین اگر دولت کارآمد و محق باشد خواهد توانست جواب مردم و مجلس را بدهد و اگر بی‌کفایت و ناکارآمد بود مجلس و قوه قضائیه در چهارچوب قانون اساسی با او برخورد خواهند کرد.
خواست "اعلام مسئوليت پذيري مستقيم دولت" را دوستان به منزله پذيرش "مشروعيت" دولت گرفته‌اند. سواي مسئله عيني مشروعيت دولت، اشاره به وجود يك دولت و مسئول خواستن آن به عنوان نهادي كه با هر منبعي از مشروعيت داراي اختيارات فراوان است، صرفاً معني پذيرش دوفاكتوي چنين نهادي است؛ نمونه‌ها خصوصاً در حقوق بين الملل بسيار است. به علاوه اين نخستين بار نيست كه موسوي به‌گونه‌اي از دولت حرف مي‌زند كه "وجود" آن را به رسميت مي‌شناسد. نمونه اخير و آشكار و كاملاً قابل مقايسه آن، زماني بود كه موسوي درباره طرح هدفمند كردن يارانه‌ها و لزوم دخالت مجلس صحبت كرد.

در اردوگاه ديگر اما واكنش‌هاي مهمي نشان داده شده است كه شايد سرنوشت‌‌ساز بشوند. نخستين واكنش نامه محسن رضايي به رهبر جمهوري اسلامي بود. رضايي بر مبناي همين بند يك از بندهاي پيشنهادي موسوي مي‌گويد كه او از "انكار" دولت آقاي احمدي‌نژاد دست برداشته است.
به نظر من مهم‌ترين واكنش به نامه رضايي، سرمقاله امروز كيهان است كه حسين شريعتمداري نوشته. كيهانِ امروز تيتر نخست خودرا هم به واكنش مجلس به بيانيه موسوي اختصاص داده، اما سرمقاله به نظرم از اين گزارش جدي‌تر است.
بند ششم اين سرمقاله دقيقاً به همين موضوع مورد بحث در بالا مربوط است:
آقاي محسن رضايي براي اين كه بيانيه موسوي را مثبت جلوه دهد! مي‌نويسد «آقاي ميرحسين موسوي از انكار دولت احمدي‌نژاد عقب نشيني كرده است» كه اگر خوش‌بينانه به اين بخش از نامه رضايي نگاه كنيم، بايد از ساده انديشي و كم دانشي ايشان ابراز تأسف كرده و به وي اين مسئله بسيار بديهي را يادآور شد كه اولاً موسوي در جايگاهي نيست كه دولت برخاسته از رأي مردم را بپذيرد يا نپذيرد، وانگهي مگر موضوع فتنه و اهداف فتنه‌گران، دولت احمدي نژاد بوده است كه اكنون از انكار آن عقب نشيني كرده باشند؟ آيا جناب رضايي اين نكته بديهي را نمي‌داند كه «انتخابات» و «تقلب در انتخابات» و «دولت احمدي نژاد» و... فقط بهانه فتنه گران بوده است و سران فتنه آشكارا عليه اسلام، امام و نظام به صحنه آمده بودند. مخالفت با احمدي نژاد و فلان معضل اقتصادي و فلان انتقاد به سياست خارجي و... چه ربطي به حمايت از اسرائيل و آمريكا و بهائيان و منافقين و اهانت به امام حسين(ع) و حضرت امام(ره) و... دارد؟ يعني بعد از اينهمه شواهد و قرائن و اسناد و مواضع خصمانه سران فتنه عليه اسلام و امام و رهبري و انقلاب هنوز آقاي رضايي- با آنهمه ادعاي سياستمداري!- نمي داند كه هدف اصلي فتنه، اسلام و انقلاب و امام(ره) و رهبري بوده و هست؟!
 به نظرم، خطي كه در نقل قول بالا پر رنگ كردم قسمت اصلي جواب به شخص رضايي است، و از آن به بعد، شايد نوعي جواب به همه كساني در اردوگاه راست باشد كه ممكن است بخواهند با استدلالي مشابه ولي نه از راهي كه رضايي اقدام كرده، عمل كنند - راهي كه در ابتداي سرمقاله مورد تخطئه شريعتمداري قرار گرفته.
سرمقاله اخير اگرچه لحن معمول شريعتمداري را دارد، اما به نظرم به دليل موقعيتي كه در آن هستيم، آن را بايد بسيار جدي گرفت. شايد يكي از مهم‌ترين نوشته‌هاي آقاي شريعتمداري در ماههاي اخير باشد.

واكنش ديگري كه به همين اندازه مهم است، مصاحبه فارس با علي اكبر ولايتي است. ولايتي در اين مصاحبه ضمن تاكيد بر استواري جمهوري اسلامي و نشان دادنِ شواهد اين استواري از مسايلي كه در روابط خارجي مي‌گذرد، در واكنش به خواست "وحدت" محسن رضايي گفته است:
توقع بر قراري وحدت با كساني كه در روز عاشورا هتك حرمت كردند يك توقع بي‌جا است زيرا فقط وحدت در چارچوب نظام معنا دارد. [...] كساني كه پاي بند به نظام هستند، اصل ولايت فقيه را نماد نظام مي‌دانند و اساسا ستون خيمه نظام اصل ولايت فقيه است.
اين استدلال با قطعه‌اي كه از شريعتمداري نقل شد هم‌خوان است و نشان از وجود ديدگاه واحدي دارد.

در جناح راست جمهوري اسلامي، سواي محسن رضايي و ديدگاههايي كه مشخصاً او را نفي كرده‌اند - دو نمونه بالا مثلاً - ديدگاه‌هاي ديگري هم احتمالاً موجود است، منتها به وضوح و قوت نمونه‌هاي ياد شده بيان نمي‌شود. مانند حرف‌هاي اخير محمدرضا باهنر.
بايد ديد از اين بزنگاه تاريخي چه بيرون مي‌آيد...

شنبه ۱۲ دی ۸۸ :: January 2, 2010

در بر روی حل مشکلات باز شد آنرا نبندید

(نقل از وبلاگ محمد آقازاده)
زبان میراث بشریست و هم امکان هستی اوست. از طریق فهم زبانی که هر کنشگری به کار می برد می توان او را شناخت. آنها که زبان را می آلایند و گفت و گو را تا حد دشنام و تهدید پائین می آورند ناخواسته ذهن تهی شان را به تماشا می گذارند. اخلاق حکم می کند به مخالف خود احترام بگذاریم و این احترام چیزی نیست جز محترم شمردن خودمان. فحاشی چون لاستیک عمل می کند و به ناچار وقتی از دهان پرت می شود بسوی گوینده اش باز می گردد. این زبان دافع است و مخالف را در مخالفت اش مقاوم تر می سازد٬ اما زبان استدلال و خرد جذاب است٬ مثل نوری می ماند که جهالت را پس می زند٬ هیچکس نمی تواند روشنایی را نفی کند مگر آنکه چشمهایش بسته باشد. حتی در چنین صورتی رد پای روشنایی خود را از پلکهای بسته گذر می دهد و تاثیر خود را بر جا می گذارد.

بیانیه تازه میر حسین موسوی زبان اخلاق است. زبانی خود افشاگر که انسان بماهو انسان را در پرتو روشنایی قرار می دهد. اگر لحن قهرمانانه و حماسی دارد همانجایی است که پای مرگ نویسنده در میان است و بعد از آن همه جا آبی است که بر آتش جدایی ها٬ بحرانها و تباهی ریخته می شود. او نمی خواهد یک طرف ماجرا باشد مگر آنکه پای دادن هزینه در میان باشد. پنج شرط را مقدمه آشتی ملی عنوان می کند ولی هر پنج شرط چیزی نیست جز بند بند قانون اساسی که تمام نهادهای قدرت مشروعیت و اعتبار خود را از آن دارند. موسوی از انتخابات گذر می کند و تنها دولت را پاسخگو در برابر مجلس٬ قوه قضایی و مردم می خواهد. این شرط را چطور می توان نپذیرفت وقتی تفکیک قوا به این دلیل محترم شمرده شده است. همه نهادها باید در برابر مردم پاسخگو باشند. چه کسی می تواند این پاسخگویی را نفی کند٬ جز آنکه مرزهای قانون را بشکند؟

موسوی نمی خواهد یک طرف مذاکره باشد. از حاکمیت می خواهد همانگونه که قانون اساسی فرصت می دهد٬ اجتماعات آزاد برگزار شود و با تنگ نظری نخواهد که یک طرف همیشه سخن بگوید و دیگران سکوت کنند. این چهره فرهنگی و سیاسی آزادی بیان را می طلبد. چیزی که انقلاب سال پنجاه و هفت بخاطر آن برپا شد. آزادی زندانیان که به جرم بیان آزاد اندیشه هایشان در حبس قرار گرفته اند عین عدالت است. جنبش سبز در عین ایستادگی و مقاومت و تا مرز از جان گذاشتن٬ منعطف است و مثل مادری می ماند بخاطر جان فرزندش از او می گذرد. کافیست قانون اساسی را یکبار بخوانیم. بیانیه تازه چیزی نیست جز باز خوانی آن. با اجرای کامل و بدون پیش شرط آن می توان شاکله های موجود را حفظ کرد و رفاه و آزادی رابرای مردمی تحقق بخشید که جز آرامش و مهم شمرده شدن چیزی نمی خواهند. امروز این بیانیه راهی گشود که تا دیروز بسته می نمود. این در باز را با رادیکالیسم کور و با تمامیت خواهی از دست ندهید چرا که در غیر این صورت در پایان بازی دستهای همه خالی خواهد بود. ترکیب بهینه عقلانیت٬ اخلاق و شجاعت آن چیزی است که بیانیه موسوی را تاریخ ساز می کند.

چيزی میان اتمام حجت و مانیفست

(نقل از دبش؛ وبلاگ دیگر محمود فرجامی)
بیانیه شماره ۱۷ موسوی یکی از زیرکانه ترین بیانه‌های اوست. موسوی در حالی این بیانیه را می‌نویسد که تقریبا تمام مشاوران و اطرافیان او دستگیر شده‌اند و حکومت تمام برگه‌هایش برعلیه او را رو کرده است. در تمام شبکه‌های صدا و سیما به طور شبانه‌روزی حادثه عصر عاشورا به "شکستن حرمت امام حسین" توسط طرفداران او نسبت داده شده است و بسیاری از مردم مخالف موسوی به دشمنان خشمگین او بدل شده‌اند. هرکسی از مسئولان نظام که اهل گرفتن موضع علیه او بوده به سخنرانی و مصاحبه علیه او –با سخت‌ترین و سنگین‌ترین عبارات و تهمت‌ها- واداشته شده است و علیه سایرینی که سکوت کرده‌اند شعار سر داده می‌شود. صدها هزار نفر از مخالفان به خیابان آورده شده‌اند و بعضی از آنها خواهان اعدام او شده‌اند. او به پشتیبانی از طرف آمریکا و انگلیس و اسرائیل متهم شده و رسانه‌های رسمی حکومت در تلاشند تا لقب "منافق" را این بار به او و هوادرانش اعطا کنند. تمام شبکه‌هایی که امکان خبررسانی بی‌طرفانه از وقایع ایران را دارند، توقیف، فیلتر یا با ارسال پارازیت‌های قوی مختل شده‌اند.

در چنین حالتی بیاینه دادن موسوی به شیوه پیشین بسیار کم‌فایده بود. چنان بیانیه‌ای اگر هم مجال انتشار می‌یافت صرفا در چند سایت فیلتر شده و سپس چند رسانه‌ی مختل و زمین‌گیر شده منتشر می‌شد و عده‌ی بسیار کمی از محتوای آن باخبر می‌شدند. عده‌ی بسیار کمی که عموما یا طرفدار موسوی‌اند و یا دشمن سرسخت او؛ و این درحالیست که در چنین موقعیتی هدف عامه مردم سردرگم، دودل و به شک افتاده هستند.

بیانیه شماره ۱۷ اما طوری نوشته شده که از آن نرمش استنباط می‌شود و طبعا در رسانه‌های حکومتی و رسمی هم به آن پرداخته می شود حتی اگر شده به ناسزا و با تمسخر (آنگونه که امروز کیهان پرداخت). نامه محسن رضایی به رهبر در خصوص این بیانیه نیز (که حتی خبرگذاری فارس هم آنرا عینا منتشر کرد) به این وجه کمک کرد هرچند که همچون بیشتر کارهای محسن پخته نبود و همچون گذشته بیشتر در راستای مطرح کردن خود به عنوان یک مصلح خیرخواه و در نهایت سهم‌خواهی بیشتر در حکومت بود. اما هرچه هست چنین واکنش‌هایی در نهایت در آن مسیری قرار می‌گیرند که کمترین اثرشان برگرداندن فضا از فضای تند و خشونت‌بار روز چهارشنبه به فضایی معقولتر و انتقادی‌تر بود. مطرح شدن نام موسوی، آنهم در حد "یک طرف ماجرا" چندین گام از آن هم جلوتر بود.

میرحسین در این بیانیه توپ رابه زمین مخالف می‌اندازد. تلویحا می‌گوید باشد ما این دولت را به رسمیت می‌شناسیم اما برای آن شرط‌هایی می‌گذارد که خودش می‌داند قبول نمی‌شوند. شرط‌هایی که معقولند و نشانه‌ای هستند از مسالمت‌جویی و خیرخواهی و بسیاری از آنها همان راهکارهای رئیس مجلس خبرگان و رئیس مجمع تشخیص "مصلحت" نظام هستند که در اولین و شاید آخرین نماز جمعه‌اش پس از انتخابات بر زبان راند.

تازه از همین فرصت هم استفاده می‌کند و بسیاری از نظرات و انتقادهای خود را دوباره و موجز تکرار می کند. ضمن آنکه شدیدا به صدا و سیمای نظام حمله می‌برد تاکید می کند که از دستگیری و مرگ نمی ترسد و خودش را از دیگران جدا و برتر نمی‌بیند. از این سو به هوادارنش که تجربه مرد سازشکار و سست عنصری چون خاتمی در دوران 8 ساله‌ی اصلاحات را دارند قوت قلب و اطمینان می‌دهد که هیچ اهل سازش نیست و از آن‌سو به مخالفان یادآوری می‌کند که این جنبش منتظر بیانیه او نمانده و نخواهد ماند. با اعتماد به نفس فراوان نه فقط به دام مجادله با حریف نمی‌افتد بلکه در کنار محکوم کردن حرمت شکنی (اگر واقعا حرمتی شکسته شده باشد)؛ مردمی که روز عاشورا به میدان آمدند و یک هفته تمام است که از سوی تمام تریبون‌های رسمی "منافق، بی دین، توهین کنندگان به مقدسات، جیره‌خواران آمریکا، اغتشاشگر..." خوانده شده‌اند را «مردم خداجو» می‌نامد.

موسوی حتی آنقدر تیزهوش است که با نگفته‌هایش هم نکته‌های زیادی را به مخاطبان زیرکترش می‌فهماند. هیچ اشاره‌ای به برخی افراد نمی‌کند و حتی از قتل خواهرزاده‌اش کلمه ای نمی نویسد. این یعنی من به خیلی‌ها کاری ندارم؛ یعنی خواهرزاده‌ی من هم مثل بقیه، یعنی کنارگذاشتن من از فرهنگستان هیچ اهمیتی برایم ندارد... .

به نظر من این بیانیه چیزی‌ست مابین اتمام حجت و مانیفیست؛ برای آنان که کار را تمام‌شده می‌پنداشتند.

درباره‌ی این صفحه

برای انتشار مطالب مربوط، یا پای يکی از مطالب لينک مطلب مرتبط با موضوع را ارسال کنيد و یا به نشانی eslah AT qoqnus DOT org ميل بزنید. لطفاً به صفحه‌ی آداب انتشار مطالب در «دیوان اصلاح» نيز مراجعه کنيد.

نويسندگان

  ليلا موری[1]
  مهجاد[1]
  مهدی مصطفايی[2]
  مهدی جامی[1]
  مهدی خلجی[1]
  مانی ب[2]
  محمد مطهری[1]
  محمد آقازاده[1]
  محمد علی ابطحی[1]
  محسن کدیور[5]
  مسعود بهنود[3]
  نیما نامداری[1]
  نشاط مستوری[1]
  یک جست‌وجوی همیشگی[1]
  یاسر کراچیان[1]
  کتاب نيوز[1]
  ۹۰ سیاسی[1]
  پيمان روشن‌ضمیر[1]
  پارسا صائبی[11]
  آصف نيکنام[3]
  انوشیروان گنجی‌پور[1]
  ايمايان[6]
  ابراهيم نبوی[1]
  احمد هاشمی[1]
  احمد پورنجاتی[2]
  احمد شیرزاد[1]
  احسان عابدی[1]
  از یوتیوب[18]
  بهمن هدايتی[1]
  بهمن احمدی امويی[1]
  بهمن دارالشفايی[2]
  بهرنگ تاج‌دین[2]
  بيانیه‌های مهدی کروبی[8]
  بی بی منور[1]
  بیانیه‌ها[28]
  بیانیه‌های میرحسین موسوی[25]
  برنامه‌های تلویزيونی[1]
  حسين نوری نیا[1]
  حسين پاکدل[1]
  دانشطلب[1]
  داریوش محمدپور[3]
  درباره‌ی بیانيه‌ی ۱۷ موسوی[32]
  رثای آیت‌الله منتظری[14]
  رسانه‌های عمومی[15]
  رضا بهشتی معز[1]
  رضا شکراللهی[1]
  سميه توحیدلو[1]
  سعيد حنايی کاشانی[1]
  علی علیزاده[1]
  عماد افروغ[2]
  عباس عبدی[1]
  عبدالکریم سروش[2]
  عطا صادقی[1]
  عطاء الله مهاجرانی[1]

لينکدونی


تماس

Powered by
Movable Type 3.34
Free counter and web stats